<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دوستت دارم خدای من</title>
<link>https://iloveyoumygod.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 27 Jan 2016 16:18:52 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>سلام</title>
<link>https://iloveyoumygod.blogfa.com/post/366/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85</link>
<description>سپاس ملاحت عزیزم</description>
<pubDate>Wed, 27 Jan 2016 16:18:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>iloveyoumygod</dc:creator>
<guid>iloveyoumygod.blogfa.com/post/366</guid>
</item>
<item>
<title>برگشتی(فروردین 94)</title>
<link>https://iloveyoumygod.blogfa.com/post/365/%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b4%d8%aa%db%8c(%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%86-94)</link>
<description>خاطرک های سفر عشق.........از شمال تا جنوب فکه بود راه عشق بود خیابان آشتی با شهدا .. پای پیاده و خاک های نرم جمعیت زیادی نشستیم بیست کاروان از شهرهای مختلف کنار هم راوی میگفت ناله میزد پدر شهید را بلند کرد و میگریست و میگفت ... پسرش توی همین سرزمین به افتخار گمنامی رسیده بود بعد ازابراهیم هادی گفت شور و حال عجیبی داشت یک جوری داد میزد: ابراهیم اذان بگو یک جوری التماس میکرد: ابراهیم اذان بگو یک جوری تهدید به قسم دادن میکرد که : ابراهیم اذان بگو قلبمان داشت</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2015 07:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>iloveyoumygod</dc:creator>
<guid>iloveyoumygod.blogfa.com/post/365</guid>
</item>
<item>
<title>در حال بازگشت</title>
<link>https://iloveyoumygod.blogfa.com/post/362/%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa</link>
<description>این یه نوشته خیالی بود که بر اساس موضوعی که وبلاگ زنگ انشا داده بود نوشته بودم و بلاگفا پروند دارم سعی میکنم دوباره بنویسمش.. برای زنگ انشاء: کودکی که هیچ وقت نداشتمش . در ذهنم تکرار میشود : فردا چهل ساله میشوم . یک چهل ساله ی تنها یک چهل ساله ی غمگین ... به پهلوی راست غلط میزنم در رختخواب تنهایی ،. و مثل تمام شبها و روزهای تنهاییم آماده میشوم تا غرق در خیال شوم. موها را به پشت گوش میبرم تا بهتر افکارم را ببینم.</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2015 11:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>iloveyoumygod</dc:creator>
<guid>iloveyoumygod.blogfa.com/post/362</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://iloveyoumygod.blogfa.com/post/170/</link>
<description>تو بچگیم با همه ی بازیگوشی و اذیتی که تو خونه میکردم بیرون از خونه تو مهمونی و مدرسه میشدم دختر نمونه اما یه اخلاق خیلی بد داشتم. وقتی مادر یا پدرم برام خوراکی میخریدن یا یه غذای خونگی تو کیفم میگذاشتن تا تو مدرسه بخورم نایلون یا کاغذ بسته بندی اون خوراکی رو تو سطل زباله ی مدرسه یا خیابون نمینداختم .. از بی نظمی یا تنبلی نبود ، احساس میکردم بوی بابا و مامانمو میده ..... میگذاشتم تو کیفم تا بندازم تو سطل زباله خونه....</description>
<pubDate>Tue, 18 Feb 2014 12:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>iloveyoumygod</dc:creator>
<guid>iloveyoumygod.blogfa.com/post/170</guid>
</item>
</channel>
</rss>
