1

بعد مدتها رفتم سایت دیدم نوشته:

محدوده انتخاب واحد  از تاريخ 29/04/1393 ساعت 08:00:00

تا تاريخ 01/05/1393 ساعت 23:59:00 مي باشد.

رسما بدبخت گشتم رفـــــــــــــــــــــــت

زمان انتخاب واحدم گذشت و من در غفلــــــــــــــــــــت

 + بیـــــــــــــــــــزارم از اشتباهات کوچیک که عواقب بزرگ داره

بیــــــــــــــــزارم از خواهش و التماس از مسئـــــــــــــــــــــــــولین در هر صنف

 

از ناراحتی گوشی رو برداشتم برا همه همکلاسیهام پیام فرستادم :

.... شما انتخاب واحد کردی؟ من نمیدونستم ....

 اما خیلی زود فهمیدم این انتخاب واحد شهریوری ها بود نه ترم بعد

هیچی دیگه حالا باید کلی همکلاسی رو از نگرانی در بیارم

+ بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزارم از اشتباهاتی که حاصل شتاب زدگیه

 

  حالا این وسط برا یه بنده خدایی که مدتها ازش بیخبر بودم اشتباهی پیام فرستادم

و بعد عذرخواهی کردم تو جواب این پیام رو فرستاد:

خوب گاهی اشتباه سبب ارتباط میشه. و یادآوری حتی به این صورت هم دلنشینه

    اصلن این اشتباه رو عشــــــــــــــــق است سید نازنینم                    

+بیـــــــــــــــــــــــــــــزارم از این فرامــــــــــــوشی ها

 

2

 یه لطیفه بی مزه هست میگه : رفتیم جنگل انقدر درخت بود نتونستیم جنگل رو ببینیم!!!

   ما هم هر وقت از جنگل گذشتیم انقدر زباله بود ........

زباله ؛ ره آورد مردم برای جنگل های شمال

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  من که واقعا گریه م میگیره .......

مثل وقتی که عکس و فیلم مظلومان  نشون داده میشه......

خداییش مظلومن این درختها

ظلم کننده هاشون هم مثل همه ی ظالمان عالم خیلی ادعاشون میشه

ادعای بشر دوستی ،  طبیعت دوستی، با فرهنگ بودن و.....

 

3

 

+ تاريخ 93/05/08ساعت نويسنده فاطمه |
 

  هلال ماه نو تو آسمونه     رسیده لحظه های استجابت

                                                     سفره نشین برکت تو بودیم   خالق مهربونی و سخاوت

 

+ عیدتون مبارک

+برای مظلومان عالم دعا کنیم

برای مردم غزه، که میگن امسال  عید سعید شون  عید شهید  شده

 

+ تاريخ 93/05/06ساعت نويسنده فاطمه

ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/05ساعت نويسنده فاطمه
 

اینو الان آقای فیض تو برنامه  (دوست داشتنی) قند پهلو خوند

دقیقا حرف دل منه به خودم..................

 

امساک به گفتار و به کردار نکردی
حیرت‌زده با آینه دیدار نکردی

یک ماه نخوردی و شدی روزه به ظاهر
جز بر خود و بر جسم خود آزار نکردی

شد جسم تو بیدار ولی، جان خودت را
هنگام سحر آمد و بیدار نکردی

یک روزنه وا شد اگر از صبح، به رویت
یک پلک بر این روزنه اصرار نکردی

تا بار گناه تو سبک‌تر شود، افسوس!
یک‌بار به انکار خود اقرار نکردی

صدبار صفا کردی و دیدی ثمرش را
سعی تو کجا رفت که این‌بار نکردی

قدر آمد و آوازی از آوارگی‌ات را
یک آیه مقیم شب ابرار نکردی

هر بار طلبکار شدی از همه اما
خود را به کسی هیچ بدهکار نکردی

یک عمر پی کار دلت رفتی و یک‌بار
با نفس اسارت‌زده پیکار نکردی

در آن شب قدر غم و والایی اندوه
دل را به غم عشق گرفتار نکردی

این‌گونه که می‌گویم اگر، روزه گرفتی
افطار اگر کردی انگار نکردی!

با این همه غافل مشو از رحمت حق، چون
خود را ز خداوند، طلبکار نکردی

 

+ خدایا مهمون خوبی نبودم .....

    تو رحمان و رحیمی یا الله

 +عیدفطرتون پیشاپیش مبارک

 

+ تاريخ 93/05/04ساعت نويسنده فاطمه |
 

 التماس دعــــــــــــــــــا

یا علــــــــی (علیـــہ السلام)

 

یادداشت های ماه منیر در ادامه:


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/04/15ساعت نويسنده فاطمه |
 

امپراتوری کودکانه ی من

تختی کنار پنجره ی چوبی

در گارگاه قالیبافی مادرم

پنجره ای که رو به حیاط پشتی باز میشد

روی تخت مینشستم

گاهی  به حیاط  نگاه میکردم

به مرغ و خروس های مرغدانی کوچکمون

و اتاقکی که یک تخته ی بزرگ با کلی گچ رنگی کنارش بود

برای مدرسه بازی ما

و چه لذتی داشت این مدرسه بازی ....

و یا به دارهای قالی نگاه میکردم

به مادرم و شاگردها

مادر از اولین کسانی بود که تو شهرمون آموزش قالیبافی داشت

در کارگاه کوچکی که  یکی از اتاقهای خونه بود

دارهای قالی که همیشه برپا بود

قالی هایی با طرح های بی نظیر

گل و پرنده، شکارگاه و نوشته و ...

هر مرحله از بافت که میگذشت

تخته ی چوبی ای که روش مینشستن از  نردبان آهنی دار بالا می رفت

و چه ابهتی داشت وقتی روی پله آخر میرفت 

وچه لذتی میبردم از تماشای قالی که طرح و نقشش معلوم میشد

و چه لذتی داشت بالا رفتن از نردبان آهنی

و چقدر خوب میشد بازیگوشی کرد وقتی مادر اون بالای بالا بود

و نمیتونست هر دفعه بیاد پایین و اکتفا میکرد به تذکر لسانیパンダ のデコメ絵文字

 یک دوره انسان شناسی بود برای من این کارگاه

شاگردانی از خانواده ها و فرهنگهای مختلف

و چه خوب به یاد دارم

خواهران دوقلویی که تمام خالهای صورتشون شبیه هم بود

اون دختر خاله ها، هایده و مرجان

که برای دنیای کودکانه ام نماد سوسولی و باکلاسی بودن

مرجان دختر متواضع و مهربونی بود

و هایده بی نهایت با ناز و ادا و بسیار وسواسی

شاید اولین وسواسی که دیدم اون بود

وقتی میدیدم خونه ما هیچی نمیخوره حتی یه لیوان آب

با وجود اینکه مادرم در کل فامیل و آشنایان معروف بود به تمیزی

و یا هایده ی دیگه ای که برای دنیای کودکانه ام نماد زیبایی بود

چند سال بود ازدواج کرده بود و بچه نداشت

و چقدر برام جالب بود  از جوجه اردکی مثل بچه ش نگهداری میکرد

 یا خانمی که تازه همسایه ما شده بود  خاله صداش میزدیم

از مادر بزرگتر بود اون هم بچه نداشت

و تا زمانی که همسایمون بودن 

هر سال روز مادر من و داداش براش گل و کادو  می بردیم

یا اون خانومی که همه چیز رو با کاموا میبافت

از کیف و کفش و عروسک و پرده و ....

و چقدر برام جالب بود و حیرت زده میشدم

 و یا اون دختر عمو های بد اخلاق که یک بار دور از چشم مادر منو زدن

و البته واضحه که من خیلی اذیتشون کرده بودم

یا اون خانم مسنی که پسرش خارج بود و عکس زن تقریبا برهنه اورده بود

و از مادر میخواست از اون عکس قالیچه ببافه تا برای پسرش بفرسته

و البته که مادر قبول نکرد.

و...................

انقدر آمدن و رفتن که من ساعتها میتونم درموردشون بگم

و چه حافظه ایه حافظه ی کودکی که همه رو ضبط کرده

و هنوز بعد این سالها به وضوح جلوی چشمانم می آن

مادر و شاگردها ساعتها روی دار مینشستن

مادر نقشه میخوند و  با  بلدترها نقشه میزدن

و تازه واردها توی اونها رو پرمیکردن

صدای بریده شدن نخ ها که نشون از بافته شدن یک گره بود

پیوند  تار و پود

صدای ضربه های منظم دفتین

صدای آواز خوندن های گروهی

 شعرهای زیبای محلی که بیشتر عاشقانه بود

و اشک ریختن های معصومه روی دار قالی

معصومه ، اولین عاشق پیشه ای که دیدم

اولین تجربه ی دنیای کودکی ام از مفهوم عاشقی و شیدایی.......

 

  ادامه دارد

 + قبلا اینجا هم از کارگاه قالیبافی گفته بودم

 

+ تاريخ 93/04/14ساعت نويسنده فاطمه |