+ شهریور میگذره و امیدواری ام هم ... با این بیقراری چه کنم

+ تاريخ 93/06/08ساعت نويسنده فاطمه

من غریبی قصه پردازم /چون غریقی غرق در رازم /گم شدم در غربت دریا / بی نشان و بی هم اوازم /می روم شب ها به ساحل ها /تا بیابم خلوت دل را  / روی موج خسته دریا / می نویسم اوج غم ها را

رمز دارین؟


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/06/08ساعت نويسنده فاطمه |

http://donyayejavani.persiangig.com/image/web/as3.gif

 

مرغ دلم راهی قم می شود

در حرم امن تو گم می شود

عمه سادات سلام علیک

روح عبادات سلام علیک

 

+ لطفا کلیک بفرمایید

 

+ در ادامه نکته ای که عاشقشم

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/06/05ساعت نويسنده فاطمه |
 
+ یکی از شیرین ترین و رویایی ترین لحظاتم
 
نشستن کنار چرخ خیاطی بابابزرگ
 
 غوطه ور شدن در دنیای رنگارنگ دکمه ها و نخ ها
 
من اینها را از هزاران اسباب بازی و عروسک بیشتر دوست داشتم
 

33

 

دوست داشتم به خاطر رازهایی که در خود داشتن

وقتی کنار چرخ خیاطی بابابزرگ در این عالم غوطه ور میشدم

هیچ کسی چیزهایی که میدیدم را نمی دید

چه کسی می فهمید گلهایی که در صورتی و قرمزها میدیدم

چه کسی میدانست این سبزها سبزه زارن ، آبی ها رود و دریا

این خورشید است این کوه آن درخت

و این ریزترها کودکان گرم بازی در میان سبزه ها و گلها

 این راز را دوست داشتم

 ندیدن های دیگران

این دنیای رنگارنگ من بود

فقط  برای من

 + عکس از سایت رنگی رنگی

 

+ تا چند سال پیش یک کلکسیون دار دکمه بودم

طرح ها. اندازه ها. رنگ های گوناگون

دو مشابه پیدا نمیشد در بینشون

ذره ذره جمع کرده بودم از همان سالهای دور

از کنار چرخ خیاطی بابابزرگ مرحومم

 من عاشق کلکسیونم بودم

بوی کودکیهام را داشت پر از خاطره بود پر از زندگی

یک روز  نمیدانم چه شد به سرم زد دل کندم ازش

یکهویی ...

 

+این را من هزار و یک بار بیننده ام

11111

+ مرا پرتاب میکند به روزهای شیرینم

واژه ی گویاتری نیافتم

 

+ تاريخ 93/06/05ساعت نويسنده فاطمه

مرغ

ظاهرا یه حیوون ساده ایه پرورش داده میشه برای تخم یا برای یه خوراک مرغ خوشمزه

اما همین  مرغ

وقتی مادر میشه بهش توجه کردین؟   عجیـــــــــــــــــــب با ابهت میشه

اصلن یه موجود دیگه میشه  شخصیت پیدا میکنه

دوست دارم  درباره تحولی که حیوونا بعد از مادر شدن پیدا میکنن تحقیق کنم

+ تاريخ 93/06/05ساعت نويسنده فاطمه

 

 

سه سالش بود

هر چی از ناز بودنش بگم کم گفتم

دم در کلی با داداشم حرف زد بعد اومد بالا پیش من

داشتم وسایل نهار رو آماده میکردم

اومد یه گوشه وایستاد و سلام کرد

اولین بار بود میدیدمش

گفت اسمش محمد سبحانه

میخواستم قورتش بدم بس که خوشمزه بود

ازم یه سوالی کرد که  اولش بخاطر لهجه ش متوجه نشدم

فهمیدم میگه: تو مامان رضایی؟

خندم گرفت گفتم نه من خواهرشم

آخه بچه یعنی انقدر سنم زیاد نشون میده ؟ 

کلی باهم حرف زدیم همش درباره نهار میپرسید

چی درست کردی نشونم بده

گفتم به موقع ش میبینی

سفره رو چیدم رفت روبرو بابابزرگ که مهمونمونه نشست

حاضر و آماده برا غذا خوردن

اصلن میخواستم بگم شما به این خوشمزگی بفرما وسط سفره

فهمیدم باباش عجله داره دعوت نهار رو قبول نکرد

با ناراحتی صداش کردم که بابات میگه بریم

سرشو کج کرد با اون لهجه غلیظ و شیرین مشهدی

با کلی ناز گفت:

نهاااار نــــــــــخورم؟؟؟؟

قلبم از جا کنده شد

فرصت و امکانش نبود براش غذا بکشم ببره

 

+ وقتی رفت دلم پر غصه شد

چرا این فرشته کوچولو باید درگیر جنگ و دعواهای پدر و مادرش باشه

لطفا برا محمد سبحان دعا کنین

برای محمدسبحان ها

که مامان باباشون فراموش میکنن

خدا چه امانت باارزشی بهشون داده و باید

به خاطر این فرشته های الهی هم که شده

با هم لجبازی نکنن

 

 

 

+ تاريخ 93/06/04ساعت نويسنده فاطمه
 

+ خدایا می دانم هر کسی را با هر که و هرچه دوست دارد محشور میکنی

بی زحمت یک استثنائی هم باشد

این پدر بزرگ عزیز ما را با رضا خان محشور مفرما

خب چه کند دست خودش نیست

چند دقیقه قبل عکسهای سفر آلاشت را که نشانش میدهم

چشمانش پر اشک میشود


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/06/03ساعت نويسنده فاطمه
 

نیکی به والدین
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
میگفت :
وقتی مردم بهتر متوجه میشین کی بودم
اون موقع دلتنگ میشین و میگین کاش برمیگشتم پیشتون
اما دیگه برای من برگشتی نیست
 
در حالی که قربون صدقه ش میرفتم یه بوس گنده ی خوشمزه
از صورت لاغرش  میگرفتم
با احتیاط  دستم رو دورش حلقه میزدم و یواش فشارش میدادم
آخه فقط یه لایه پوست بود روی استخوون
شکننده و حساس
 
بعد این پیرزن نود ساله مثل بچه ها برام ناز میکرد
و من مثل مامانا دورش میگشتم، نازش رو میخریدم
 
البته یواشکی بقیه رو میددم و ریز میخندیدیم
آروم میگفتم قربونت برم عزیز جون که انقدر اعتمادبنفست بالاست
 
اما عزیز...
حالا که نیستی میفهمم
نه تنها اعتمادبنفست بالا نبود
 خیلی هم شکسته نفسی داشتی
 
نشناخمت نشناختیمت سیده خانوم با خدا
تو که نَفَست حق بود
با یک سوره خوندن و دمیدن درد ها پر میکشید
تو که نَفَست حق بود
مدام زبان و قلب و تمام اعضات در حال ذکر و تسبیح بود
تو که نَفَست حق بود
تو که قلبت مثل آینه بی زنگار بود سرشار  از مهر و عشق
 
چرا به شوخی میگفتم اعتماد به نفست بالاست
خب حق داشتی
تو نفست حق بود
حق هم بالا و والاست ...
 
 
+ تازه دیشب فهمیدم یکی از دوستان خوب وبلاگی مدتی پیش
مادربزرگشون رو از دست دادن، روحشون شاد نسیم آرامش عزیزم
 
 
 +شرمنده ام دوستان که نظرات پرمهرتون رو بدون پاسخ تایید کردم.
همشون رو  با جان و دل خوندم و کلی انرژی مثبت گرفتم ممنون محبتهاتونم
+ تاريخ 93/06/03ساعت نويسنده فاطمه |

حیاط خونه بابا بزرگ و مادرجون تو روستا

بزرگ و سنگ فرش

پر از سنگ های ریز و درشت  تو شکلهای مختلف

چند تا قوطی کنار دیوار که  تهشون یه کم  رنگ مونده بود

یه دختر بچه پر انرژی و شاد

جان  بخشی به سنگ ها

 یه دنیا سنگ

یه دنیا موجود ریز و درشت

یه دنیا زندگی

یه دنیا خنده از ته دل

اصلن از همون اول اول عاشق این رنگی رنگی کردن سنگها بودم

بعدها فهمیدم  یه هنره

اصلن من این هنر را عاشـــــــــــــــــقم

 

 

+ هر کسی حال خودشو بهتر میدونه

وقتی بیقرار و اشفته ست میدونه چطور خودشو آروم کنه

یاداوری روزهای کودکی تسکین دهنده ست برام

ببخشید اگه  ساده و کسل کننده یا غیرمفیده و....

 

+ تاريخ 93/06/01ساعت نويسنده فاطمه


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/06/01ساعت نويسنده فاطمه |
 

اونجایی  که گاری مشهدی رحمان و میرزا هنوز به شهر نرسیده برگشت،

اونجا که حاج  فتاح نه میتونست جلوی مشهدی رحمان که بلند بلند زبان گرفته بود رو بگیره،

و نه میتونست علی رو فراری بده که از مرگ پدرش مطلع نشه.

اونجا که که دیگه تاب نیاورد دهنه اسب و گرفت و با خیزی که تو اون سن و سال بعید بود رو اسب پرید

و طوری به پهلوهای اسب زد که حیوون فکر کرد صاحبش یعنی بابای علی برگشته و چکمه های مخصوصش رو پوشیده....

اونجا که علی ابهامش تمام شد وقتی  شنید: پسر ارباب مرده

همونجا که فتاح یا همون باب جون  چنان اسب رو تاخت میداد که نمیتونست به چیزی فکر کنه

نه به علی که حالا همه چیز رو فهمیده بود و نه به جنازه که فردا میاوردن

 و فقط دوست داشت برنگرده و فقط دوست داشت بره

تا ته دشت تا پشت کوه ها تا حوض بی بی سلطون تا آخر دنیا

من اینجا رو قلبم داشت وای میستاد چشمام خیس شد و از حرارت اشکام سوخت

میدونستم قصه ست اما حالم عجیب پریشون شد

انگار حاج فتاح شده بودم ، باب جون شدم و میفهمیدمش

میفهمیدم حالش رو ، اینکه میخوای دور شی

با تمام وجود دور شی از واقعیت تلخی که اتفاق افتاده و کاریش نمیشه کرد

اما مجبوری برگردی به خاطر  چشمهایی که منتظرن

به خاطر  عزیزانی که بهت احتیاج دارن

باید محکم باشی، یا شاید طوری باشی که اونها اینجور فکر کنن .....

+ من او(کلیک)

+  :)))))

+دعوا چرا ؟ گفتم هفت تا نمیشه اینکه تازه  اولیشه :))

 

+ تاريخ 93/05/30ساعت نويسنده فاطمه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ بنده همینجا به خودم و شما قول میدم توبه کنم

از این همه پست پشت سر هم که نظراتش غیرفعاله

نه اینکه حالا همه پستا فعال باشه هاا اما خب دیگه به هفت تا نرسه

خدایی خودم عذاب وجدان دارم...  کلی هم حرف شنیدمااا

کلی دعوام کردن حتی گفتن احساس در قفس بودن بهمون دست میده

(یه دفاع کوچولوم اینه که بعدا پستا رو ادغام میکنم )

در هر صورت ببخشید دیگه تکرار نمیشه یعنی به هفت تا نمیرسه

اینم برا نشون دادن حسن نیت

البته مطلب اصلی  این پست بعدا ضمیمه میشه

 

+

يا أبا ذَرٍّ ، إيّاكَ و التَّسويفَ بِأمَلِكَ ، فإنَّكَ بِيَومِكَ و لَستَ بما بَعدَهُ ، فإن يَكُن غَدٌ لكَ فَكُن في الغَدِ كما كُنتَ في اليَومِ ، و ان لم يَكُن غَدٌ لكَ لَم تَندَمْ على ما فَرَّطتَ في اليَومِ . ۱

 فَتَدارَكْ ما بَقِيَ مِن عُمُرِكَ ، و لا تَقُلْ : غَدا و بَعدَ غَدٍ ، فإنّما هَلَكَ مَن كانَ قَبلَكَ بِإقامَتِهِم على الأمانِيِّ و التَّسوِيفِ ، حتّى أتاهُم أمرُ اللّه ِ بَغتةً و هُم غافِلونَ . ۲

فاتَّقى عَبدٌ رَبَّهُ ... فإنَّ أجَلَهُ مَستورٌ عَنهُ ، و أمَلَهُ خادِعٌ لَه ُ، و الشَّيطانَ مُوَكَّلُ بهِ ، يُزَيِّنُ لَهُ المَعصيَةَ لِيَركَبَها ، و يُمَنِّيهِ التَّوبَةَ لِيُسَوِّفَها ، إذا هَجَمَت مَنِيَّتُهُ علَيهِ أغفَلَ ما يَكونُ عَنها . ۳

كُلُّ مُعاجَلٍ يَسألُ الإنظارَ ، و كُلُّ مُؤَجَّلٍ يَتَعَلَّلُ بِالتَّسوِيفِ .۴

 

اى ابوذر! زنهار كه بر اثر آرزو ، كار امروز را به فردا فكنى ؛ زيرا كه تو در امروز به سر مى برى نه در فردا ؛ چه اگر فردايى براى تو بود ، در فردا نيز چنان باش كه امروز بوده اى و اگر فردايى در كار نبود به خاطر كوتاهى كردن در كار امروزت پشيمان نشوى .

 آنچه را از عمر تو باقى مانده است ، درياب و مگو : فردا و پس فردا ؛ زيرا پيشينيان تو به سبب تكيه كردن به آرزوها و امروز و فردا كردن هلاك شدند ؛ چرا كه فرمان خدا (مرگ) ناگهان اين غافلان را در رسيد .

پس ، بنده اى از پروردگارش ترسيد . . . زيرا روز مرگش را نمى داند و آرزوهايش او را مى فريبد و شيطان موكل اوست ، معصيت را برايش مى آرايد، تا مرتكب آن شود و به توبه اميدوارش مى كند، تا در كار آن امروز و فردا كند ، تا آن كه مرگ بر او هجوم آورد ، در حالى كه در غفلت محض از آن به سر مى برد .

هر كس كه مهلتش به سر آيد [براى جبران گذاشته ]مهلتى مى طلبد، و به هر كس كه مهلتى داده شود در انجام كار، امروز و فردا مى كند .

 

1.بحار الأنوار : ۷۷/۷۵/۳ .

2.. بحار الأنوار : ۷۳/۷۵/۳۹ .

3.نهج البلاغة : الخطبة ۶۴ .

4.نهج البلاغة : الحكمة ۲۸۵ .

 

+ پناه میبرم بر خدا از التَّسويفِ

که خیلی ازش ضربه خوردم .....

از کودکی تا حالا...............

به هر حال این همه خصلت خوب و پسندیده و عالی دارم

این هم یه خصلت بد

 

+

نمازمون رو سبک نشماریم

شهادت امام صادق

+ به قول آقای قرائتی( همین الان شنیدم):

آخرین کلمات انسان عصاره عمرشه قطعنامشه

حتی یه عالمی یه کتابی نوشته درباره آخرین کلمه های بزرگان

 

+ آخرین کلمات امام صادق (ع) رو که می دونیم همه

این قطعنامه امام صادقه عصاره ی عمرشریفشون

 یه روایت از امام صادق علیه السلام + یه دلانه 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/29ساعت نويسنده فاطمه |
 

1. هدیه تولد

+ معمولا باید برای کسی که تولدشه هدیه بگیریم

اما من امروز از طریق یه وب اونم روز تولد نویسندش  (اینجا)  ،

به قول خودش با متفاوت ترین و کاربردی ترین سخنرانی ای که در مورد ترک گناهه  آشنا شدم

و به اندازه گرفتن  یه هدیه فوق العاده خوشحال شدم

+  خیلی خیلی برام جالبه که  درست چند لحظه قبل از اینکه به وبش برم تو همین سایت بودم چند تا سخنرانی رو گوش دادم اما اصلا به اینها توجه نکرده بودم

لینک پخش و دانلود

 

2. واقعا همینه    کلیک (فیلمه)

 

3.درگوشی

نمیدونم دیوونه ام آیا

طاقت ندارم فیلم و عکس پدر و مادرم رو ببینم

خصوصا عکس و فیلمهای دونفرشونو ....

میترسم ..........

از روزی که اونها نباشن و بخوام برای رفع دلتنگیهام اینها رو تماشا کنم

 

4.به نظرم جالبه در ادامه


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/28ساعت نويسنده فاطمه
 

بهشت بهشت بهشت + حیف حیف حیف

 

شاید خیلی از شما بشناسینش ، خصوصا اگه اهل تهران و مازندران باشین میشناسین و احتمالا رفتین

 

1. بهشت بهشت بهشت

 

ویکیپدیا میگه:

تنگه واشی یا تنگه ساواشی یکی از زیبا ترین تفرجگاه های ایرانه که در 17 کیلومتری فیروزکوه واقع شده

برای رفتن به تنگه ساواشی در کیلومتری ۲ جاده فیروزکوه ـ تهران، بعد از ورود به یک جاده فرعی و طی حدود ۹ کیلومتر، روستای جلیزجند نمایان میشه.

این روستا در حاشیه یک دشت سرسبز با مزارع گندم و سیب زمینی و باغات مختلف بنا شده .

بعد از عبور از روستا و طی حدود ۴ کیلومتر در جاده ای که میان دشت و در کنار جوی های پر از آب زلال، احداث شده، محل پیاده روی تنگه ساوشی شروع می شه.

 

 

درواقع این مکان شامل دو تنگه است که تنگه اول به "واشی" و تنگه دوم به "سا" معروفه.

در انتهای تنگه دوم آبشاری با ارتفاع ۱۵ متر قرار دارد.

 

مسیر پیاده روی از ابتدای تنگه اول طی سه بخش انجام می‌شود.

 

بخش اول: مسیر تنگه اول تا ابتدای دشت ساواشی (حدود ۲۵۰متر)

بخش دوم:راهپیمایی دشت ساواشی (حدود ۱۷۰۰متر)

بخش سوم:مسیر تنگه دوم تا رسیدن به آبشار (حدود ۸۰۰متر)

 

 

خودم میگم:

هر کدوم از تنگه ها درواقع دوتا دیواره سنگی سربه فلک کشیده اند که آب زلال و سرد و تندی در اون جریان داره مسیر پر از سنگ های ریز و بزرگ و خیلی خیلی بزرگه. رد شدن از تنگه ها کار سخت و هیجان انگیزیه

 

رو دیواره ی تنگه اول یه کتیبه بزگ از زمان فتحعلی شاه قاجار نصبه که تصاویر زیبایی از شکارگاه روی اون حکاکی شده، دیدن کتیبه تو اون موقعیت جغرافیایی واقعا ادم رو سر ذوق میاره و لذتبخشه

 

وقتی به هر سختی از تنگه اول بگذریم به یه دشت  خیلی وسیع میرسیم تا چشم کار میکنه سرسبزی و رود و درخت و کوهه بعد ازون باید یه مسیر طولانی پیاده روی بشه تا تازه به تنگه دوم برسیم که البته گذشتن ازون به مراتب سخت تره و بعد هم آبشار زیبای ساواشی

 

2. حیف حیف حیف

 

حیف ازون همه بی بند و باری و توی این بهشت زیبای روی زمین

بیشترش به خاطر تورهای دختر پسرای جوونه که هدف از سفرشون هم کاملا مشخصه

دخترا و زنان جوان رو  رو میبینی با ارایش غلیظ و لباسهای افتضاح که نهایت حجابشون کلاهیه که روی موههای افشونشون میگذان خیلی ها حتی این رو هم ندارن و به راحتی روسری ها و مانتوها رو بر میدارن  

لباسهای کوتاه و باز، رقص های دسته جمعی گروه های مختلف و خیلی حرکات زننده 

اینها خانواده های مقید رو حیرت زده میکنه

اما بعدا متوجه میشی  اینجا این موارد کاملا طبیعیه و هیچ نظارتی وجود نداره

نظارت ها فقط مربوط به کیلومترها قبل بوده برای کنترل ترافیک

 

 از خودم میگم:

برام جالب بود جمعیت خیلی خیلی خیلی زیادی اونجا دیدم

ازین میون  درصد کمی از خانمها حجاب مناسب داشتن چادر که بماند

جالبه یه اکیپ پسرا جلومون بودن یکیشون میگفت من تا حالا تو این همه جمعیت چادری ندیدم یهو  دوستاش با دیدن من گفتن نه این حاج خانم چادر داره

ولی بودن خدا رو شکر ، همون تعداد کم هم بودن و نشون دادن میشه با چادر به این اماکن هم رفت و محدودیتی نیست

وقتی خواستیم از آب بگذریم ازون مسیر پر از سنگ اون جریان تند آب از خدا کمک خواستم گفتم فقط نیفتم تا کسی چیزی درباره چادر و حجابم نگه

خدا رو شکر نه تنها نیفتادم بلکه خیلی ازین خانوم سوسولا رو از افتادن و پوکیدن نجات دادم

(منظورم خانومای با شرایط خاصی که گفتمه یه وقت برا دوستان عزیز تر از جانم سو تعبیر نشه که طاقت ناراحتی هیچکدوم رو ندارم)

از نکته های بامزه این بود اگه کسی لیز میخورد و شتلپ میفتاد تو آب به قول برنامه کودک ها همه جیغ و دست و هورا میکردن طوری که تنگه به لرزه در میومد یعنی چیزی نشده پاشو ادامه بده، طرف هم دیگه دردش رو فراموش میکرد و با خنده مسیر رو ادامه میداد

 


 

 اینجا  میتونین بعضی از عکساش  رو ببینین: کلیک

 گرچه مال سالها قبله و جمعیت و ادمهایی که من دیدم و گفتم تو عکسا نیست

اما کلا برا اشنایی  خوبه

اینجا هم  میتونین  ببینین : کلیک   

و اینجا کلیک

 

+ این متن تند تند نوشته شده بعدا ویرایش میشه

 + حالم بعد میشه ازینکه روی سنگ ها و اثار باستانی یادگاری مینویسن

 

+ تاريخ 93/05/25ساعت نويسنده فاطمه |

 


یک اعتراف قشنگ!


من عآشق شده اَم رفت!


اسم ایشون عَلی هست ولی دیگرآن رضآ صدآشون می کنند

 

+ وقتی اینو تو یه وبی خوندم لبخند به لبم نشست

دلم بیقراره برا زیارت  آقا جان ...

 

+ تاريخ 93/05/22ساعت نويسنده فاطمه
اخیرا خیلی بلا سرم میاد

ازین بلا ریزه میزه ها هــــــــــــــست، ازینا

در آخرین موردش زدم  بینی خودمو ناکار کردم

نشکست اما زخمی شد

دستم رو گرفتم روش و

رفتم تو اتاقی که داداش اولی در کمال آرامش داره تلویزیون میبینه

کنار دیوار وایمیستم و مظلومانه میگم: دماغم شکست

نگاه میکنه و خخخخخخ اینجوری میخنده

در اقدامی فوری دستم رو برمیدارم انصافا همه چی ردیفه

چنان خونی میو مد که نگو....

بنده خدا در کسری از ثانیه پریـــــــــــــــــــــــــــــــــد به این بلندی

بدو بدو اومد... گفتم الان از ناراحتی خودش رو میزنه

دیدم شروع کرد منو دعوا کردن

که چرا مواظب نیستی چرا انقدر سر خودت بلا میاری چرا چرا

من فقط نگاش کردم و گفتم خب حالا، نزن، نشکست فقط زخم شد

آخه آدم خواهر بزرگتر از خودش رو دعوا میکنه ؟؟

بزنم این یکی رو هم شت و پت کنم آیا ؟

بعدش  کلی خندید و گفت:

خدایی  چه خنده داره این موقع ها به جای دلداری و آرامش دادن  بدتر طرف رو نابود میکنیم

دیدم  به اشتباهش پی برده ،  اینه که دیگه صرف نظر کردم از شت و پت کردنش

 

 

+ تاريخ 93/05/22ساعت نويسنده فاطمه

 

غلط گفتم آقا ....

همیشه بودی و هستی ...

ندیدنم را ....

 

+ تاريخ 93/05/21ساعت نويسنده فاطمه
 

 

کاش

 

سرو تن گلی بچه ها

 

تو همه جای دنیا

 

به خاطر بازیگوشی و گل بازی باشه

 

نه جنگ

 

نه کار

 

نه سیل و زلزله

 

نه....

 

کاش با قهقهه هاشون همراه باشه

 

نه اشک

 

نه درد

 

نه...

 

 

این هم هدیه ای از بانو ملاحت هنرمند و بااحساس:

 

درچشم توزیباتر از این قاب عکسی هست؟


آن کودک نازی که می خندد


از انتهای قلب بی غصه 

 

 

1. دارم فکر میکنم  پرستارای بخش سوختگی، اینا غیر فرشته اند؟

2. جالب بود: کلیک

 

3.

 

+ تاريخ 93/05/19ساعت نويسنده فاطمه |
 

خدایا!

من شهادت مى‏دهم با تمامى وجودم، از قله حقیقت ایمانم و از بلنداى بناى محكم یقینم،

با خلوص و صراحت توحیدى‏ ام و از اعماق پوشیده ضمیرم،

با بندبند رگ‏هاى دیدگانم و روشنایى چشمانم، با چین‏ها و چروك‏هاى صفحه پیشانى‏ ام،

با زوایاى حفره‏ هاى وجودم، با نرمینه پره‏ هاى بینى ‏ام، با تارها و دهلیزهاى پرده شنوایى‏ ام،

با تك‏ تك اجزاى لب‏هایم و با تمامى حركات كلام آفرین زبانم،

با فراز و نشیب‏ها و چم و خم‏هاى دهان و آرواره ‏ام و رستنگاه دندان‏هایم، با همه مجارى خوردن و آشامیدنم،

با جزء جزء بشره مغزم و پوست سرم، بانخاع و رگ‏هاى ریسمان گونه گردنم، با قفسه سینه‏ ام،

با رگ‏هاى طناب آساى حمایل بر دل و جگرم، با بندهاى پوشیده دلم، با اجزاى كناره ‏هاى جگرم،

با محتویات غضروف‏هاى دنده ‏هایم، با گیره ‏هاى بندبند مفاصلم، با انقباض عضلاتم، با گوشه‏ هاى سرانگشتانم،

با گوشتم، خونم، مویم، پوستم، عصبم، نایم، استخوان‏هایم، مغزم، رگ‏هایم

و با همه اعضا و جوارحم كه از اوان كودكى و شیر خوارگى در من تافته و بافته شده،

با آن چه زمین از من مى‏ شناسد و حمل مى‏كند، با خواب و بیدارى‏ ام،

با حركت و سكونم و با ركوع و سجودم؛

خداى من!

با همه اینها شهادت مى‏دهم كه اگر در عمرى جاودانه سر كنم و تمام هم و غم و تلاشم را بر شكرگزارى یكى از نعمت‏هاى تو بگذارم، نمى‏توانم. خداى من! حتى شكر یكى از نعمت‏هاى تو را نمى‏ توانم؛ مگر باز به لطف و عنایت و توفیق تو كه آن نیز شكرى تازه و جاودانه مى‏ طلبد و ثنایى تازه‏ تر و ماندگارتر.

 

+ تاريخ 93/05/18ساعت نويسنده فاطمه
 

+ کلا بعضی از فیلم ها رو صدا و سیمای مهربون میگذاره تا امثال من

مجبور شن جمع گرم خانواده رو ترک کنن و به کاراشون برسن

یعنی خونه تکونی ها کردم و کتابها خوندم  موقع پخش سریالهایی مثل اوای باران و ستایش

نمیگم بد هستندا دستشونم درد نکنه

نمیدونم چرا من از دیدنشون مورمورم میشه اصلن نمیتونم صداشم بشنوم

 

+ من امروز اینجا حالم خیلی خیلی خوب شد

اصلن درد ها رو جا گذاشتم اومدم پایین

اصلن وقتی ازون بالا عظمت آفرینشش رو میبینی دیگه خودت رو فراموش میکنی چه برسه به دردهات

1x1.trans عکس های بسیار دیدنی از استان مازندران

رصدخانه آلاشت مرتفع ترین رصدخانه ایران

خودمون عکسای قشنگی گرفتیم اما من اینو گذاشتم

خونه پدری رضاخان هم رفتیم جای بابابزرگم خالی

 

+ وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا    ( النبأ / 7)

ترجمه فولادوند:
و كوه‏ها را [چون‏] ميخهايى [نگذاشتيم‏]؟

 

+ تاريخ 93/05/17ساعت نويسنده فاطمه
987

 

به نظرمن حیفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه 

خیلی حیفه تابستون بگذره و خانومای خوش سلیقه

مربای انجـــــــــــــــــــیر و گــــــــــــردو درست نکنن

و باز به نظر من مربای انجیر و گردو یکی از خوشمزه ترین مربای دنیاست

 میشه با کیفیت پایینترین و ارزون ترین انجیر و گردو  بهترین مربا رو درست کرد

چون انجیر شیرینه میشه شکر خیلی کمی ریختیا

البته تو دستور اصلیش شکر نصف وزن انجیره

دیگه برا هم ولایتی های من تو این فراوونی انجیر واقعا حیـــــــــــــــــــفه

پاشین درست کنین  دیگه یالله خیلی راحته یه صبحونه عالی

 

در اینجا لازمه تشکر کنم از برکت خان

درخت انجیر مهربون تو حیاطمون

از باوقارترین و سخاوتمندترین درختاییه که تو عمرم دیدم

کل ماه مبارک میوه بهشتیش یه افطاری ثابت برا خونه ما و همسایه ها و چند تا از اقوام بود

یعنی ازون درختای قابل اعتماده  که آدم میتونه  ساعتها باهاش حرف بزنه

فقط نمیشه زیر سایش خوابید یعنی میشه خوابیدا فقط بعدش نمیشه بیدار شد

الهی همیشه ریشه هات پابرجا باشه و پربرکت باشی برکت خان جان 

 

اول میخواستم ازش عکس بگیرم بگذارم اینجا

خصوصا با تخت چوبی بزرگ که کنارشه

و فامیلا و دوستان محترم به محض اینکه میان خونمون درجا میرن روش میشینن

و دلشون نمیاد پاشن

بعد ما باید با هزار خواهش و التماس و وعده و وعید و تهدید و اجبار

راضیشون کنیم بیان تو اتاق

خلاصه چون دیدم حوصله عکس و اپلود ندارم همینطوری یه عکس از نت برداشتم

دیگه توصیه نکنما

 

+ تاريخ 93/05/16ساعت نويسنده فاطمه
 

رفته با جزئیات کامل اعلامیه فوت خودش رو طراحی کرده ...

میاد نشون میده میگه چه احساسی داری

شما همچین داداشی داشته باشین نمی زنین شت و پتش کنین ؟

 

+ این پستای ریزه میزه بعدا میرن تو همون چهل تیکه

 + این مال سالها پیشه اما بخونین خوبه : کلیک

 

+ تاريخ 93/05/15ساعت نويسنده فاطمه

ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/15ساعت نويسنده فاطمه |
خبرگزاری فارس: 250 اتوبوس نمازگزاران عيد فطر در اروميه را جابه‌جا مي‌كنند
 

ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/14ساعت نويسنده فاطمه

ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/12ساعت نويسنده فاطمه |
 

یکی از خاطرات شیرینم ،خونه بابابزرگ و مادرجون تو روستا،

وقتی تو شبای زمستونی ، با خانواده خاله ها دور کرسی مینشستیم.

یه سرگرمی دوست داشتنی خوندن کتاب شعری  به گویش مازندرانی بود به اسم سجرو

سجرو یا همون سجاد رود اسم یه رودخانه زیباست

www.BandpaySH.BLogfa.com

اون موقع ها بچه دبستانی بودم  ، برام  جالبه که  تو اون جمع من برا همه شعر میخوندم

نمیدونم چرا بااینکه همیشه فارسی حرف میزدم و محلی صحبت کردنم خنده دار بود

اما خیلی خوب از روش  میخوندم بهتر از بقیه

تصورم اینه که حرکت گذاری شده بود

چون معمولا  بدون حرکت خوندن متنهای اینجوری سخته برا همین در کنارش با حروف لاتین هم مینویسن

اوایل بابزرگ تلفظ صحیح رو یادم میداد بعدش انقدر  خونده بودم بلد شدم و خیلی جاهاش از حفظ بودم

اون کتاب بعد ها دست به دست شد انقدر به این و اون امانت داده شد که یهو معلوم نیست کجا غیبش زد

چند سال پیش یادمه تمام کتاب فروشی های شهر خودمون و یکی دو شهر دیگه رو گشتم

ظاهرا دیگه چاپ نمیشه ،حتی اون جاهایی که کتابهای دست دوم!! میفروشن رفتم و شماره تلفن گذاشتم

  به بعضی از دوستان تو تهران هم سپرده بودم .. نبود که نبود

شعرش درباره  سرگذشت زنان و مردان سالیان دور بود

درباره مردم یه منطقه روستایی (پریجا) که تابستونا با دامهاشون به کوهستان کوچ میکردن

کسانی که هیچ وقت ندیدمشون زندگیشون رو لمس نکرده بودم

درباره زندگیشون ،  لباس کار و غذا و سرگرمیها و هنرهاشون

و از همه مهمتر اتفاقاتی که تو مسیر کوچ میفتاد و دردها و رنج ها و شادیهاشون

همه و همه به زبون شعر 

 عاشقش شده بودم من که زندگی تو روستا رو تجربه نکردم

حتی نمیتونستم محلی صحبت کنم

چه برسه به اون کتاب که پر از الفاظیه که الان دیگه کاربردی نداره و کلا فراموش شده

به خاطر خاطرات بچگی بود به خاطر صفا و زلالیش یا هرچیز دیگه نمی دونم

عاشق یه کتاب شعر محلی شده بودم که پیداش نمی کردم

 پارسال تو یه وبلاگی بخشهای زیادی از شعرش رو دیدم

انقدر خوشحال شدم که انگار عزیزی رو که سالها دور بود رو میدیدم

بارها  خوندم البته دیگه نمیتونستم مثل اون وقتها بخونم کلی از مادر کمک گرفتم

بعد از تمرین فراوون از روش خوندم و با رکوردر صدام رو ضبط کردم

شد سورپرایز روز تولد بابابزرگ

هدفون رو گذاشتم تو گوشش و از دور تماشاش کردم و حسابی کیف کردم

از حالت هاش، یاد قدیما افتادنش ، سر تکون دادناش ، آخ آخ گفتناش

وقتی تموم شد وقتی هدفون رو گرفتم چشماش پر از اشک بود ...

ذوق زده گفت این رو از کجا گرفتی این خانومه معلومه بچه همون جاست..

از اینکه منو نشناخت خندم گرفت

اما خوشحال شدم چون انگار کارم خوب بود و درست از رو شعر خونده بودم

 

 + نویسندش آقای عیسی کیانی حاجی

 + اینجا رو ببینین

+ تاريخ 93/05/09ساعت نويسنده فاطمه
1

بعد مدتها رفتم سایت دیدم نوشته:

محدوده انتخاب واحد  از تاريخ 29/04/1393 ساعت 08:00:00

تا تاريخ 01/05/1393 ساعت 23:59:00 مي باشد.

رسما بدبخت گشتم رفـــــــــــــــــــــــت

زمان انتخاب واحدم گذشت و من در غفلــــــــــــــــــــت

 + بیـــــــــــــــــــزارم از اشتباهات کوچیک که عواقب بزرگ داره

بیــــــــــــــــزارم از خواهش و التماس از مسئـــــــــــــــــــــــــولین در هر صنف

 

از ناراحتی گوشی رو برداشتم برا همه همکلاسیهام پیام فرستادم :

.... شما انتخاب واحد کردی؟ من نمیدونستم ....

 اما خیلی زود فهمیدم این انتخاب واحد شهریوری ها بود نه ترم بعد

هیچی دیگه ضایع شدن به کنار، حالا باید کلی همکلاسی رو از نگرانی در بیارم

+ بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزارم از اشتباهاتی که حاصل شتاب زدگیه

 

  حالا این وسط برا یه بنده خدایی که مدتها ازش بیخبر بودم اشتباهی پیام فرستادم

و بعد عذرخواهی کردم تو جواب این پیام رو فرستاد:

خوب گاهی اشتباه سبب ارتباط میشه. و یادآوری حتی به این صورت هم دلنشینه

    اصلن این اشتباه رو عشــــــــــــــــق است سید نازنینم                    

+بیـــــــــــــــــــــــــــــزارم از این فرامــــــــــــوشی ها

 

2

 یه لطیفه بی مزه هست میگه : رفتیم جنگل انقدر درخت بود نتونستیم جنگل رو ببینیم!!!

   ما هم هر وقت از جنگل گذشتیم انقدر زباله بود ........

زباله ؛ ره آورد مردم برای جنگل های شمال

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  من که واقعا گریه م میگیره .......

مثل وقتی که عکس و فیلم مظلومان  نشون داده میشه......

خداییش مظلومن این درختها

ظلم کننده هاشون هم مثل همه ی ظالمان عالم خیلی ادعاشون میشه

ادعای بشر دوستی ،  طبیعت دوستی، با فرهنگ بودن و.....

 

3

 

+ تاريخ 93/05/08ساعت نويسنده فاطمه |
 

  هلال ماه نو تو آسمونه     رسیده لحظه های استجابت

                                                     سفره نشین برکت تو بودیم   خالق مهربونی و سخاوت

 

+ عیدتون مبارک

+برای مظلومان عالم دعا کنیم

برای مردم غزه، که میگن امسال  عید سعید شون  عید شهید  شده

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/06ساعت نويسنده فاطمه

ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/05ساعت نويسنده فاطمه
 

 التماس دعــــــــــــــــــا

یا علــــــــی (علیـــہ السلام)

 

یادداشت های ماه منیر در ادامه:


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/04/15ساعت نويسنده فاطمه |