شهادت امام صادق

+ به قول آقای قرائتی( همین الان شنیدم):

آخرین کلمات انسان عصاره عمرشه قطعنامشه

حتی یه عالمی یه کتابی نوشته درباره آخرین کلمه های بزرگان

 

+ آخرین کلمات امام صادق (ع) رو که می دونیم همه

این قطعنامه امام صادقه عصاره ی عمرشریفشون

 

+ تاريخ 93/05/30ساعت نويسنده فاطمه
 

اونجایی  که گاری مشهدی رحمان و میرزا هنوز به شهر نرسیده برگشت،

اونجا که حاج  فتاح نه میتونست جلوی مشهدی رحمان که بلند بلند زبان گرفته بود رو بگیره،

و نه میتونست علی رو فراری بده که از مرگ پدرش مطلع نشه.

اونجا که که دیگه تاب نیاورد دهنه اسب و گرفت و با خیزی که تو اون سن و سال بعید بود رو اسب پرید

و طوری به پهلوهای اسب زد که حیوون فکر کرد صاحبش یعنی بابای علی برگشته و چکمه های مخصوصش رو پوشیده....

اونجا که علی ابهامش تمام شد وقتی  شنید: پسر ارباب مرده

همونجا که فتاح یا همون باب جون  چنان اسب رو تاخت میداد که نمیتونست به چیزی فکر کنه

نه به علی که حالا همه چیز رو فهمیده بود و نه به جنازه که فردا میاوردن

 و فقط دوست داشت برنگرده و فقط دوست داشت بره

تا ته دشت تا پشت کوه ها تا حوض بی بی سلطون تا آخر دنیا

من اینجا رو قلبم داشت وای میستاد چشمام خیس شد و از حرارت اشکام سوخت

میدونستم قصه ست اما حالم عجیب پریشون شد

انگار حاج فتاح شده بودم ، باب جون شدم و میفهمیدمش

میفهمیدم حالش رو ، اینکه میخوای دور شی

با تمام وجود دور شی از واقعیت تلخی که اتفاق افتاده و کاریش نمیشه کرد

اما مجبوری برگردی به خاطر  چشمهایی که منتظرن

به خاطر  عزیزانی که بهت احتیاج دارن

باید محکم باشی، یا شاید طوری باشی که اونها اینجور فکر کنن .....

+ من او(کلیک)

+  :)))))

+دعوا چرا ؟ گفتم هفت تا نمیشه اینکه تازه  اولیشه :))

 

+ تاريخ 93/05/30ساعت نويسنده فاطمه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ بنده همینجا به خودم و شما قول میدم توبه کنم

از این همه پست پشت سر هم که نظراتش غیرفعاله

نه اینکه حالا همه پستا فعال باشه هاا اما خب دیگه به هفت تا نرسه

خدایی خودم عذاب وجدان دارم...  کلی هم حرف شنیدمااا

کلی دعوام کردن حتی گفتن احساس در قفس بودن بهمون دست میده

(یه دفاع کوچولوم اینه که بعدا پستا رو ادغام میکنم )

در هر صورت ببخشید دیگه تکرار نمیشه یعنی به هفت تا نمیرسه

اینم برا نشون دادن حسن نیت

البته مطلب اصلی  این پست بعدا ضمیمه میشه

 

+

يا أبا ذَرٍّ ، إيّاكَ و التَّسويفَ بِأمَلِكَ ، فإنَّكَ بِيَومِكَ و لَستَ بما بَعدَهُ ، فإن يَكُن غَدٌ لكَ فَكُن في الغَدِ كما كُنتَ في اليَومِ ، و ان لم يَكُن غَدٌ لكَ لَم تَندَمْ على ما فَرَّطتَ في اليَومِ . ۱

 فَتَدارَكْ ما بَقِيَ مِن عُمُرِكَ ، و لا تَقُلْ : غَدا و بَعدَ غَدٍ ، فإنّما هَلَكَ مَن كانَ قَبلَكَ بِإقامَتِهِم على الأمانِيِّ و التَّسوِيفِ ، حتّى أتاهُم أمرُ اللّه ِ بَغتةً و هُم غافِلونَ . ۲

فاتَّقى عَبدٌ رَبَّهُ ... فإنَّ أجَلَهُ مَستورٌ عَنهُ ، و أمَلَهُ خادِعٌ لَه ُ، و الشَّيطانَ مُوَكَّلُ بهِ ، يُزَيِّنُ لَهُ المَعصيَةَ لِيَركَبَها ، و يُمَنِّيهِ التَّوبَةَ لِيُسَوِّفَها ، إذا هَجَمَت مَنِيَّتُهُ علَيهِ أغفَلَ ما يَكونُ عَنها . ۳

كُلُّ مُعاجَلٍ يَسألُ الإنظارَ ، و كُلُّ مُؤَجَّلٍ يَتَعَلَّلُ بِالتَّسوِيفِ .۴

 

اى ابوذر! زنهار كه بر اثر آرزو ، كار امروز را به فردا فكنى ؛ زيرا كه تو در امروز به سر مى برى نه در فردا ؛ چه اگر فردايى براى تو بود ، در فردا نيز چنان باش كه امروز بوده اى و اگر فردايى در كار نبود به خاطر كوتاهى كردن در كار امروزت پشيمان نشوى .

 آنچه را از عمر تو باقى مانده است ، درياب و مگو : فردا و پس فردا ؛ زيرا پيشينيان تو به سبب تكيه كردن به آرزوها و امروز و فردا كردن هلاك شدند ؛ چرا كه فرمان خدا (مرگ) ناگهان اين غافلان را در رسيد .

پس ، بنده اى از پروردگارش ترسيد . . . زيرا روز مرگش را نمى داند و آرزوهايش او را مى فريبد و شيطان موكل اوست ، معصيت را برايش مى آرايد، تا مرتكب آن شود و به توبه اميدوارش مى كند، تا در كار آن امروز و فردا كند ، تا آن كه مرگ بر او هجوم آورد ، در حالى كه در غفلت محض از آن به سر مى برد .

هر كس كه مهلتش به سر آيد [براى جبران گذاشته ]مهلتى مى طلبد، و به هر كس كه مهلتى داده شود در انجام كار، امروز و فردا مى كند .

 

1.بحار الأنوار : ۷۷/۷۵/۳ .

2.. بحار الأنوار : ۷۳/۷۵/۳۹ .

3.نهج البلاغة : الخطبة ۶۴ .

4.نهج البلاغة : الحكمة ۲۸۵ .

 

+ پناه میبرم بر خدا از التَّسويفِ

که خیلی ازش ضربه خوردم .....

از کودکی تا حالا...............

به هر حال این همه خصلت خوب و پسندیده و عالی دارم

این هم یه خصلت بد

 

 

+ دوستانی که پست پایینی رو خوندن خوشحال میشم اگه راهنمایی بفرمایین

احیانا اگه همچین تجربه ای داشتین یا جای ما بودین چه میکردین متشکرم

 

+  ادامه

یه روایت از امام صادق علیه السلام + یه دلانه 

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/29ساعت نويسنده فاطمه |
 

همان رمز قدیمی که دارین


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/28ساعت نويسنده فاطمه
 

1. هدیه تولد

+ معمولا باید برای کسی که تولدشه هدیه بگیریم

اما من امروز از طریق یه وب اونم روز تولد نویسندش  (اینجا)  ،

به قول خودش با متفاوت ترین و کاربردی ترین سخنرانی ای که در مورد ترک گناهه  آشنا شدم

و به اندازه گرفتن  یه هدیه فوق العاده خوشحال شدم

+  خیلی خیلی برام جالبه که  درست چند لحظه قبل از اینکه به وبش برم تو همین سایت بودم چند تا سخنرانی رو گوش دادم اما اصلا به اینها توجه نکرده بودم

لینک پخش و دانلود

 

2. واقعا همینه    کلیک (فیلمه)

 

3.درگوشی

نمیدونم دیوونه ام آیا

طاقت ندارم فیلم و عکس پدر و مادرم رو ببینم

خصوصا عکس و فیلمهای دونفرشونو ....

میترسم ..........

از روزی که اونها نباشن و بخوام برای رفع دلتنگیهام اینها رو تماشا کنم

 

4.به نظرم جالبه در ادامه


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/28ساعت نويسنده فاطمه
 

بهشت بهشت بهشت + حیف حیف حیف

 

شاید خیلی از شما بشناسینش ، خصوصا اگه اهل تهران و مازندران باشین میشناسین و احتمالا رفتین

 

1. بهشت بهشت بهشت

 

ویکیپدیا میگه:

تنگه واشی یا تنگه ساواشی یکی از زیبا ترین تفرجگاه های ایرانه که در 17 کیلومتری فیروزکوه واقع شده

برای رفتن به تنگه ساواشی در کیلومتری ۲ جاده فیروزکوه ـ تهران، بعد از ورود به یک جاده فرعی و طی حدود ۹ کیلومتر، روستای جلیزجند نمایان میشه.

این روستا در حاشیه یک دشت سرسبز با مزارع گندم و سیب زمینی و باغات مختلف بنا شده .

بعد از عبور از روستا و طی حدود ۴ کیلومتر در جاده ای که میان دشت و در کنار جوی های پر از آب زلال، احداث شده، محل پیاده روی تنگه ساوشی شروع می شه.

 

 

درواقع این مکان شامل دو تنگه است که تنگه اول به "واشی" و تنگه دوم به "سا" معروفه.

در انتهای تنگه دوم آبشاری با ارتفاع ۱۵ متر قرار دارد.

 

مسیر پیاده روی از ابتدای تنگه اول طی سه بخش انجام می‌شود.

 

بخش اول: مسیر تنگه اول تا ابتدای دشت ساواشی (حدود ۲۵۰متر)

بخش دوم:راهپیمایی دشت ساواشی (حدود ۱۷۰۰متر)

بخش سوم:مسیر تنگه دوم تا رسیدن به آبشار (حدود ۸۰۰متر)

 

 

خودم میگم:

هر کدوم از تنگه ها درواقع دوتا دیواره سنگی سربه فلک کشیده اند که آب زلال و سرد و تندی در اون جریان داره مسیر پر از سنگ های ریز و بزرگ و خیلی خیلی بزرگه. رد شدن از تنگه ها کار سخت و هیجان انگیزیه

 

رو دیواره ی تنگه اول یه کتیبه بزگ از زمان فتحعلی شاه قاجار نصبه که تصاویر زیبایی از شکارگاه روی اون حکاکی شده، دیدن کتیبه تو اون موقعیت جغرافیایی واقعا ادم رو سر ذوق میاره و لذتبخشه

 

وقتی به هر سختی از تنگه اول بگذریم به یه دشت  خیلی وسیع میرسیم تا چشم کار میکنه سرسبزی و رود و درخت و کوهه بعد ازون باید یه مسیر طولانی پیاده روی بشه تا تازه به تنگه دوم برسیم که البته گذشتن ازون به مراتب سخت تره و بعد هم آبشار زیبای ساواشی

 

2. حیف حیف حیف

 

حیف ازون همه بی بند و باری و توی این بهشت زیبای روی زمین

بیشترش به خاطر تورهای دختر پسرای جوونه که هدف از سفرشون هم کاملا مشخصه

دخترا و زنان جوان رو  رو میبینی با ارایش غلیظ و لباسهای افتضاح که نهایت حجابشون کلاهیه که روی موههای افشونشون میگذان خیلی ها حتی این رو هم ندارن و به راحتی روسری ها و مانتوها رو بر میدارن  

لباسهای کوتاه و باز، رقص های دسته جمعی گروه های مختلف و خیلی حرکات زننده 

اینها خانواده های مقید رو حیرت زده میکنه

اما بعدا متوجه میشی  اینجا این موارد کاملا طبیعیه و هیچ نظارتی وجود نداره

نظارت ها فقط مربوط به کیلومترها قبل بوده برای کنترل ترافیک

 

 از خودم میگم:

برام جالب بود جمعیت خیلی خیلی خیلی زیادی اونجا دیدم

ازین میون  درصد کمی از خانمها حجاب مناسب داشتن چادر که بماند

جالبه یه اکیپ پسرا جلومون بودن یکیشون میگفت من تا حالا تو این همه جمعیت چادری ندیدم یهو  دوستاش با دیدن من گفتن نه این حاج خانم چادر داره

ولی بودن خدا رو شکر ، همون تعداد کم هم بودن و نشون دادن میشه با چادر به این اماکن هم رفت و محدودیتی نیست

وقتی خواستیم از آب بگذریم ازون مسیر پر از سنگ اون جریان تند آب از خدا کمک خواستم گفتم فقط نیفتم تا کسی چیزی درباره چادر و حجابم نگه

خدا رو شکر نه تنها نیفتادم بلکه خیلی ازین خانوم سوسولا رو از افتادن و پوکیدن نجات دادم

(منظورم خانومای با شرایط خاصی که گفتمه یه وقت برا دوستان عزیز تر از جانم سو تعبیر نشه که طاقت ناراحتی هیچکدوم رو ندارم)

از نکته های بامزه این بود اگه کسی لیز میخورد و شتلپ میفتاد تو آب به قول برنامه کودک ها همه جیغ و دست و هورا میکردن طوری که تنگه به لرزه در میومد یعنی چیزی نشده پاشو ادامه بده، طرف هم دیگه دردش رو فراموش میکرد و با خنده مسیر رو ادامه میداد

 


 

 اینجا  میتونین بعضی از عکساش  رو ببینین: کلیک

 گرچه مال سالها قبله و جمعیت و ادمهایی که من دیدم و گفتم تو عکسا نیست

اما کلا برا اشنایی  خوبه

اینجا هم  میتونین  ببینین : کلیک   

و اینجا کلیک

 

+ این متن تند تند نوشته شده بعدا ویرایش میشه

 + حالم بعد میشه ازینکه روی سنگ ها و اثار باستانی یادگاری مینویسن

 

+ تاريخ 93/05/25ساعت نويسنده فاطمه |
 

+ بعد سالها دارم میرم فیروزکوه

جایی که بخشی از کودکیم را در  اون جا گذاشتم

در تابستانهایی که با عزیز و بابابزرگ اونجا می موندم

می رم شاید صدای خند ه های بی غم کودکی ام را بشنوم

صداها نابود نشدنیه و در فضا می مونه

شاید کوهی مهربان تکه کوچکی از اون رو نگه داشته

و وقتی بعد این همه سال دارم میرم  پژواکش رو بهم هدیه بده

می رم به زیارت امام زاده اسماعیل در دل کوه

با درخت های کهنسال و چشمه زلالی که زیر صخره ای در حال جوشیدن بود

نمی دونم هنوز اون درختها و چشمه هستند یا نه

اما شک ندارم اگه باشند من رو به یاد می آرند  روزهای زیادی رو با اونها گذروندم

روزهای  شیرین  کودکی

زیباترین  تابستانهای عمرم

فیروز کوه با مناظر زیبای طبیعی و تاریخی ش

با بقعه های متبرک امامزاده های شریفش

با چشمه های جوشانش

با زلالی و پاکی هواش

سالهاست که صدام میزنه

اما من هنوز هم نگرانم و تردید دارم

طاقت اون همه یادوری و خاطره رو دارم؟

 

 

+ تاريخ 93/05/22ساعت نويسنده فاطمه

 


یک اعتراف قشنگ!


من عآشق شده اَم رفت!


اسم ایشون عَلی هست ولی دیگرآن رضآ صدآشون می کنند

 

+ وقتی اینو تو یه وبی خوندم لبخند به لبم نشست

دلم بیقراره برا زیارت  آقا جان ...

 

+ تاريخ 93/05/22ساعت نويسنده فاطمه
اخیرا خیلی بلا سرم میاد

ازین بلا ریزه میزه ها هــــــــــــــست، ازینا

در آخرین موردش زدم  بینی خودمو ناکار کردم

نشکست اما زخمی شد

دستم رو گرفتم روش و

رفتم تو اتاقی که داداش اولی در کمال آرامش داره تلویزیون میبینه

کنار دیوار وایمیستم و مظلومانه میگم: دماغم شکست

نگاه میکنه و خخخخخخ اینجوری میخنده

در اقدامی فوری دستم رو برمیدارم انصافا همه چی ردیفه

چنان خونی میو مد که نگو....

بنده خدا در کسری از ثانیه پریـــــــــــــــــــــــــــــــــد به این بلندی

بدو بدو اومد... گفتم الان از ناراحتی خودش رو میزنه

دیدم شروع کرد منو دعوا کردن

که چرا مواظب نیستی چرا انقدر سر خودت بلا میاری چرا چرا

من فقط نگاش کردم و گفتم خب حالا، نزن، نشکست فقط زخم شد

آخه آدم خواهر بزرگتر از خودش رو دعوا میکنه ؟؟

بزنم این یکی رو هم شت و پت کنم آیا ؟

بعدش  کلی خندید و گفت:

خدایی  چه خنده داره این موقع ها به جای دلداری و آرامش دادن  بدتر طرف رو نابود میکنیم

دیدم  به اشتباهش پی برده ،  اینه که دیگه صرف نظر کردم از شت و پت کردنش

 

 

+ تاريخ 93/05/22ساعت نويسنده فاطمه

 

غلط گفتم آقا ....

همیشه بودی و هستی ...

ندیدنم را ....

 

+ تاريخ 93/05/21ساعت نويسنده فاطمه

 

کاش

 

سرو تن گلی بچه ها

 

تو همه جای دنیا

 

به خاطر بازیگوشی و گل بازی باشه

 

نه جنگ

 

نه کار

 

نه سیل و زلزله

 

نه....

 

کاش با قهقهه هاشون همراه باشه

 

نه اشک

 

نه درد

 

نه...

 

 

این هم هدیه ای از بانو ملاحت هنرمند و بااحساس:

 

درچشم توزیباتر از این قاب عکسی هست؟


آن کودک نازی که می خندد


از انتهای قلب بی غصه 

 

 

+ تاريخ 93/05/20ساعت نويسنده فاطمه
 

1. دارم فکر میکنم  پرستارای بخش سوختگی، اینا غیر فرشته اند؟

 

2. جالب بود: کلیک

 

3.

 

+ تاريخ 93/05/19ساعت نويسنده فاطمه |
 

+ درگذشت هموطنانمون در سانحه سقوط هواپیما رو تسلیت بگم

خداوند اونها رو بیامرزه و به خانواده هاشون صبر عطا کنه ...

 

+ تاريخ 93/05/19ساعت نويسنده فاطمه
 

خدایا!

من شهادت مى‏دهم با تمامى وجودم، از قله حقیقت ایمانم و از بلنداى بناى محكم یقینم،

با خلوص و صراحت توحیدى‏ ام و از اعماق پوشیده ضمیرم،

با بندبند رگ‏هاى دیدگانم و روشنایى چشمانم، با چین‏ها و چروك‏هاى صفحه پیشانى‏ ام،

با زوایاى حفره‏ هاى وجودم، با نرمینه پره‏ هاى بینى ‏ام، با تارها و دهلیزهاى پرده شنوایى‏ ام،

با تك‏ تك اجزاى لب‏هایم و با تمامى حركات كلام آفرین زبانم،

با فراز و نشیب‏ها و چم و خم‏هاى دهان و آرواره ‏ام و رستنگاه دندان‏هایم، با همه مجارى خوردن و آشامیدنم،

با جزء جزء بشره مغزم و پوست سرم، بانخاع و رگ‏هاى ریسمان گونه گردنم، با قفسه سینه‏ ام،

با رگ‏هاى طناب آساى حمایل بر دل و جگرم، با بندهاى پوشیده دلم، با اجزاى كناره ‏هاى جگرم،

با محتویات غضروف‏هاى دنده ‏هایم، با گیره ‏هاى بندبند مفاصلم، با انقباض عضلاتم، با گوشه‏ هاى سرانگشتانم،

با گوشتم، خونم، مویم، پوستم، عصبم، نایم، استخوان‏هایم، مغزم، رگ‏هایم

و با همه اعضا و جوارحم كه از اوان كودكى و شیر خوارگى در من تافته و بافته شده،

با آن چه زمین از من مى‏ شناسد و حمل مى‏كند، با خواب و بیدارى‏ ام،

با حركت و سكونم و با ركوع و سجودم؛

خداى من!

با همه اینها شهادت مى‏دهم كه اگر در عمرى جاودانه سر كنم و تمام هم و غم و تلاشم را بر شكرگزارى یكى از نعمت‏هاى تو بگذارم، نمى‏توانم. خداى من! حتى شكر یكى از نعمت‏هاى تو را نمى‏ توانم؛ مگر باز به لطف و عنایت و توفیق تو كه آن نیز شكرى تازه و جاودانه مى‏ طلبد و ثنایى تازه‏ تر و ماندگارتر.

 

+ تاريخ 93/05/18ساعت نويسنده فاطمه
 

+ کلا بعضی از فیلم ها رو صدا و سیمای مهربون میگذاره تا امثال من

مجبور شن جمع گرم خانواده رو ترک کنن و به کاراشون برسن

یعنی خونه تکونی ها کردم و کتابها خوندم  موقع پخش سریالهایی مثل اوای باران و ستایش

نمیگم بد هستندا دستشونم درد نکنه

نمیدونم چرا من از دیدنشون مورمورم میشه اصلن نمیتونم صداشم بشنوم

 

+ من امروز اینجا حالم خیلی خیلی خوب شد

اصلن درد ها رو جا گذاشتم اومدم پایین

اصلن وقتی ازون بالا عظمت آفرینشش رو میبینی دیگه خودت رو فراموش میکنی چه برسه به دردهات

1x1.trans عکس های بسیار دیدنی از استان مازندران

رصدخانه آلاشت مرتفع ترین رصدخانه ایران

خودمون عکسای قشنگی گرفتیم اما من اینو گذاشتم

خونه پدری رضاخان هم رفتیم جای بابابزرگم خالی

 

+ وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا    ( النبأ / 7)

ترجمه فولادوند:
و كوه‏ها را [چون‏] ميخهايى [نگذاشتيم‏]؟

 

+ تاريخ 93/05/17ساعت نويسنده فاطمه
987

 

به نظرمن حیفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه 

خیلی حیفه تابستون بگذره و خانومای خوش سلیقه

مربای انجـــــــــــــــــــیر و گــــــــــــردو درست نکنن

و باز به نظر من مربای انجیر و گردو یکی از خوشمزه ترین مربای دنیاست

 میشه با کیفیت پایینترین و ارزون ترین انجیر و گردو  بهترین مربا رو درست کرد

چون انجیر شیرینه میشه شکر خیلی کمی ریختیا

البته تو دستور اصلیش شکر نصف وزن انجیره

دیگه برا هم ولایتی های من تو این فراوونی انجیر واقعا حیـــــــــــــــــــفه

پاشین درست کنین  دیگه یالله خیلی راحته یه صبحونه عالی

 

در اینجا لازمه تشکر کنم از برکت خان

درخت انجیر مهربون تو حیاطمون

از باوقارترین و سخاوتمندترین درختاییه که تو عمرم دیدم

کل ماه مبارک میوه بهشتیش یه افطاری ثابت برا خونه ما و همسایه ها و چند تا از اقوام بود

یعنی ازون درختای قابل اعتماده  که آدم میتونه  ساعتها باهاش حرف بزنه

فقط نمیشه زیر سایش خوابید یعنی میشه خوابیدا فقط بعدش نمیشه بیدار شد

الهی همیشه ریشه هات پابرجا باشه و پربرکت باشی برکت خان جان 

 

اول میخواستم ازش عکس بگیرم بگذارم اینجا

خصوصا با تخت چوبی بزرگ که کنارشه

و فامیلا و دوستان محترم به محض اینکه میان خونمون درجا میرن روش میشینن

و دلشون نمیاد پاشن

بعد ما باید با هزار خواهش و التماس و وعده و وعید و تهدید و اجبار

راضیشون کنیم بیان تو اتاق

خلاصه چون دیدم حوصله عکس و اپلود ندارم همینطوری یه عکس از نت برداشتم

دیگه توصیه نکنما

 

+ تاريخ 93/05/16ساعت نويسنده فاطمه
 

رفته با جزئیات کامل اعلامیه فوت خودش رو طراحی کرده ...

میاد نشون میده میگه چه احساسی داری

شما همچین داداشی داشته باشین نمی زنین شت و پتش کنین ؟

 

+ این پستای ریزه میزه بعدا میرن تو همون چهل تیکه

 + این مال سالها پیشه اما بخونین خوبه : کلیک

 

+ تاريخ 93/05/15ساعت نويسنده فاطمه

ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/15ساعت نويسنده فاطمه |
خبرگزاری فارس: 250 اتوبوس نمازگزاران عيد فطر در اروميه را جابه‌جا مي‌كنند
 
اتوبوس برای هرکسی میتونه یادآور اتفاقات مختلفی باشه
 
طی کردن مسیر مدرسه و دانشگاه،
 
درس خوندن های تو اتوبوس خصوصا زمان امتحانات و یا حتی انجام دادن تکالیف
 
رفتن سر کار یا خرید
 
با ذهنی پر از فکرو خیال درگیر  مشکلات  یا درحال برنامه ریزی برای اتفاقات قشنگ  آینده
 
اردو های پرخاطره ، مسافرت های دست جمعی با فامیل، و یا سفرهای چند نفره و یه نفره به مناطق مختلف
 
یادآور شعرخوندن های دست جمعی تو اردوها  صلوات فرستادن برای سلامتی  آقای راننده
 
صندلی های کمر داغون کن، فیلم دیدن ها، خوراکی خوردن ها و....
 
زیارت رفتن ها ، اشک شوق  تو اولین لحظه دیدن گنبد امام رضا (ع)  از دور
 
و یا حتی یاداور اتفاقات وحشتناک مثل تصادف ها رفتن سر مزار عزیزان
 
و خیلیییییی اتفاقات تلخ و شیرین دیگه
 
اما برای من
 
اتوبوس یادآور دورانی عجیبه
 
دوران آشفتگی و سردرگمی و بیقراری
 
روزهایی که برای رهایی از کوه درد برا خودم اتوبوس درمانی تجویز کرده بود
 
 
 
شاید وقتی بخونین به نظرتون احمقانه باشه
 
اما اون روزها  برای تسکینم
 
به ایستگاه اول یک مسیر اتوبوس شرکت واحد میرفتم
 
سوار میشدم و میرفت و میرفتم تا آخرین ایستگاه
 
کرایه  رو میدادم و میرفتم اون طرف خیابون
 
سوار  اتوبوس دیگه ای میشدم و این مسیر رو بر میگشتم تا ایستگاه اول
 
دوباره کرایه رو میدادم و میرفتم اون طرف خیابون
 
سوار  اتوبوس میشدم و مسیر رو طی میکردم تا ایستگاه اخر
 
و.....
 
بعضی وقتها پنج بار این کارو انجام میدادم
 
یعنی ده بار گذشتن از یک مسیر طولانی
 
تماشای بیرون پنجره ، آدمها درخت ها ساختمونها
 
دیدن آدمهای مختلف تواتوبوس با هزار جور شکل و شمایل و پوشش
 
گوش دادن به صحبتها که معمولا بلند بلند درباره مسائل جورواجور حرف میزدن
 
آهنگ هایی که معمولا  دختران جوان با گوشی پخش میکردن با صدای بلند
 
و تذکر بقیه برای کم کردن صدا
 
شیرین زبونی بچه ها و گریه  کوچولوترها
 
حتی دعوا ها و بی احترامی ها و......
 

 

 مثل یه نوزادی که توبغل مادرش تو ماشین آروم و بی صدا بیرون رو تماشا میکنه
 
بی صدا.... انقدر مسیر رو میرفتم و برمیگشتم
 
که ذهنم خالییییی میشد و آروم میشدم
 
 و این شده بود اتوبوس درمانی من
 
نمی دونم کسی دیگه همچین تجربه ای داشته یا نه
 
شاید بگین برعکس اعصاب خرد کنه
 
اما برای من تو اون برهه از زمان خوووب بود خیلی
 
 
 
 
+ تاريخ 93/05/14ساعت نويسنده فاطمه
 

یه دختر خوب یا به قول خودش دخمل خوبی هست که پست قبلی ما رو دوست نداشت

هر چند ما خودمون بسیار دوستش میداریم.. آن مطلب را

بر آن شدیم یه چیزی بنویسیم تو حال و هوای وب خو شگل خودش همون وبی که توش گفته اگه خندیدیم سر نماز براش دعا کنیم

بعد با خودم گفتم چی بنویسم تصمیم گرفتم درباره بدجنسی هایی که تو زندگی مرتکب شدم بگم

و از اونجایی که سالهای مدیدیه دیگه خیلی خانــــــــــــومم  و بدجنسی نداشتم ابــــــــــــــــــــدا

(بلکه ازون طرف خیلی  هم مورد بدجنسی قرار گرفتم)

به ناچار از دوران بچگی مینویسم:

 

 1.

یکی از بدترین هااا  ««اینجاست»» که قبلا گفته بودم

 

2.

ربات های انسان نما robot

یکی دیگه هم مربوط به داداشی های بینواست 

 باید دوتا نکته بگم

اول اینکه ما یعنی من در کل فقط دوتا داداش دارم کوچیکتر از خودم

دوم اینکه اون موقع ها ما سرویس بهداشتیمون تو حیاط پشتی بود یعنی اول باید از اتاقها می اومدیم تو حیاط بعد از یه کوچه رد می شدیم میرفتیم حیاط پشتی...

 

الغرض .. شبا که میخواستم  برم تنهایی خب میترسیدم به ناچار باید حیلتی به کار می بردم

باید داداشا رو می کشوندم حیاط پشتی...

به این صورت که با چربزبونی میگفتم میخوام براتون دستگاه !!  درست کنم.

اونا رو راضی میکردم بیان از باغچه اونجا چوب و برگ و خرد ریز جمع کنن تا مثلا باهاشون دستگاهه رو بسازم

و یه جوری رو مخشون کار کرده بودم و خا لی بستم که تو ذهن طفلی ها یه چی تو مایه های اون رباته نقش بسته بود

البته این نقشه خیلی دووم نمیاورد اما بازم غنیمت بود یه مدت داداش اولی بعد هم یه مدت دومیه بعدشم تعمیرات خونه من رو از این خالی بستنا نجات داد و دخمل خوبی شدم مثلن

 

3.

بازم باید مقدمتن بگم من الان انقدر فرشته مهربونی هستم که وقتی میخوام لباسها رو بگذارم تو ماشین لباس شویی خوب خوب میگردم یه دونه مورچه تنش نباشه تازشم اگه تو یه ظرفی مورچه باشه هرچی هم زیاد باشن با فوت آروم بیرونشون میکنم یا وقتی حیاط جارو میکنم خیلی مواظبم....

اما چشمتون روز بد نبینه........

از همون اول بچگیها بی نهایت عاشق حیوونات بودم و بیـــــــــــــــــــــتنهایت حشره آزار

انگار این مخلوقات خدا رو جزء موجودات زنده نمی دونستم

 یکی از این حشرات که خیلی ازم آزار دید مورچه بود

انواع آزارها: کشتن با ذره بین، خراب کردن خونشون و از همه بدتر.....

آخه چطوری بگم؟ دلم ریش میشه یعنی بگم؟؟

مورچه رو میگرفتم بعد

.

.

.

با حوصله دونه دونه دست و پاهاش رو میکندم

الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــی العفــــــــــــــــــو

البته من توبه کردم و گفتم که سالهاست دیگه آزار نمی رسونم حتی از مدافعانشونم

یه بار تو همون دوران جهالت که داشتم دست و پاهای بینوا رو.... یه دفعه یادم اومد قراره چند روز دیگه بریم مشهد خیلی از رفتارم متاثر شدم... رفتم یه قوطی کبریت خالی گرفتم مورچه ی بی دست و پا رو گذاشتم توش تصمیم گرفتم ببرمش مشهد هم از امام رضا بخوام کمکم کنه هم این مورچه رو شفا بده

خب من چه می دونستم مورچه ها از نزدیک انقدر وحشتناکن شاید اگه میدونستم...

یعنی وقتی به تجسم اعمال تو اون دنیا فکر میکنم درجا این قیافه شون به ذهنم میاد ووووووی خدا منو ببخشه

 

یکی دیگه از حشرات بینوا موجودی بود که ما بهش میگیم خرمگس  دیگه نمیدونم اسم علمیش چیه؟

این موجود رو تو روستا خونه مادرجونمون بلا سرش  میاوردیم..

خونشون یه پنجره داره رو به دشت که  تور سیمی داشت

خرمگس ها میخواستن از اونجا برن تو دشت گیر میفتادن.. ما میگرفتیمشون البته قبلش یه مواد لازم داره

فقط کسی یاد نگیره یه وقت؟؟ نه فکر نکنم هیچ کی انقدر بی رحم باشه

ابتدا  کلی چوب جارو  میگرفتیم یک طرفش رو به نخ میبستیم ....

هرکدوم رو تو تن خرمگسا میگذاشتیم

بدبختا نمیمردن تازه پرواز هم میکردن ما هم اون سر نخ رومیگرفتیم میشد بادبادک زنده

ای خدا ببخش

بسه دیگه خودم از خودم بدم اومد

 

4.

 

همه ی شیطنت ها مال خونه بود بیرون میشدم یه دختر نمونه که مادرا از بچه هاشون میخواستن از من الگو بگیرن

نه خداییش خوب بودم  کاری به کار کسی نداشتم به همه کمک میکردم

اما نمیدونم چرا تو دوره راهنمایی یه همکلاسی روخیلی اذیت کردم

اصلن نمیدونم . من که همکلاسیهام روخیلی دوست داشتم  انقدر اینو اذیت میکردم

البته  میدونم فوق العاده دوستش داشتم خیلی خیلی ... فکر کنم از علاقه زیاد به جنون رسیده بودم

مثلا یه بار گفته بود یه پسرخاله داره به اسم شهاب که دوسش داره...حالا فقط به چشم پسرخاله ها

اقا ما اینو سوژه کردیم اون موقع  تبلیغ تلویزیون شهاب پخش می شد روزی ده بار این تبلیغات رو  سر کلاس اجرا می کردم..

بنده خدا تنش میلرزید نکنه به بچه ها بگم حالا من محال بود بگما.. اما اذیتش میکردم اشکش در میومد

 

چند وقت پیش تو صفحه اجتماعی ممنوع  کتاب صورت اسمش رو سرچ کردم

عکسش اومد خودش و شوهرش... همون چهره معصومانه رو داشت عوض نشده بود فقط بزرگ تر و خانوم شد

حالا میخوام در اولین فرصت برم و براش بنویسم که حلالم کنه.... امیدوارم با قلب مهربونش منو ببخشه

 

 از خدا هم میخوام بابت همه اشتباهاتم منو ببخشه..

اذیت و بدجنسی شاید ظاهرا راحت باشه اما جبرانش خیلی سخته و یه وقتایی غیرممکن ...

مواظب خوبیهاتون باشین برا منم دعا کنین

 

 

+ تاريخ 93/05/12ساعت نويسنده فاطمه |
 

یکی از خاطرات شیرینم ،خونه بابابزرگ و مادرجون تو روستا،

وقتی تو شبای زمستونی ، با خانواده خاله ها دور کرسی مینشستیم.

یه سرگرمی دوست داشتنی خوندن کتاب شعری  به گویش مازندرانی بود به اسم سجرو

سجرو یا همون سجاد رود اسم یه رودخانه زیباست

www.BandpaySH.BLogfa.com

اون موقع ها بچه دبستانی بودم  ، برام  جالبه که  تو اون جمع من برا همه شعر میخوندم

نمیدونم چرا بااینکه همیشه فارسی حرف میزدم و محلی صحبت کردنم خنده دار بود

اما خیلی خوب از روش  میخوندم بهتر از بقیه

تصورم اینه که حرکت گذاری شده بود

چون معمولا  بدون حرکت خوندن متنهای اینجوری سخته برا همین در کنارش با حروف لاتین هم مینویسن

اوایل بابزرگ تلفظ صحیح رو یادم میداد بعدش انقدر  خونده بودم بلد شدم و خیلی جاهاش از حفظ بودم

اون کتاب بعد ها دست به دست شد انقدر به این و اون امانت داده شد که یهو معلوم نیست کجا غیبش زد

چند سال پیش یادمه تمام کتاب فروشی های شهر خودمون و یکی دو شهر دیگه رو گشتم

ظاهرا دیگه چاپ نمیشه ،حتی اون جاهایی که کتابهای دست دوم!! میفروشن رفتم و شماره تلفن گذاشتم

  به بعضی از دوستان تو تهران هم سپرده بودم .. نبود که نبود

شعرش درباره  سرگذشت زنان و مردان سالیان دور بود

درباره مردم یه منطقه روستایی (پریجا) که تابستونا با دامهاشون به کوهستان کوچ میکردن

کسانی که هیچ وقت ندیدمشون زندگیشون رو لمس نکرده بودم

درباره زندگیشون ،  لباس کار و غذا و سرگرمیها و هنرهاشون

و از همه مهمتر اتفاقاتی که تو مسیر کوچ میفتاد و دردها و رنج ها و شادیهاشون

همه و همه به زبون شعر 

 عاشقش شده بودم من که زندگی تو روستا رو تجربه نکردم

حتی نمیتونستم محلی صحبت کنم

چه برسه به اون کتاب که پر از الفاظیه که الان دیگه کاربردی نداره و کلا فراموش شده

به خاطر خاطرات بچگی بود به خاطر صفا و زلالیش یا هرچیز دیگه نمی دونم

عاشق یه کتاب شعر محلی شده بودم که پیداش نمی کردم

 پارسال تو یه وبلاگی بخشهای زیادی از شعرش رو دیدم

انقدر خوشحال شدم که انگار عزیزی رو که سالها دور بود رو میدیدم

بارها  خوندم البته دیگه نمیتونستم مثل اون وقتها بخونم کلی از مادر کمک گرفتم

بعد از تمرین فراوون از روش خوندم و با رکوردر صدام رو ضبط کردم

شد سورپرایز روز تولد بابابزرگ

هدفون رو گذاشتم تو گوشش و از دور تماشاش کردم و حسابی کیف کردم

از حالت هاش، یاد قدیما افتادنش ، سر تکون دادناش ، آخ آخ گفتناش

وقتی تموم شد وقتی هدفون رو گرفتم چشماش پر از اشک بود ...

ذوق زده گفت این رو از کجا گرفتی این خانومه معلومه بچه همون جاست..

از اینکه منو نشناخت خندم گرفت

اما خوشحال شدم چون انگار کارم خوب بود و درست از رو شعر خونده بودم

 

 + نویسندش آقای عیسی کیانی حاجی

 + اینجا رو ببینین

+ تاريخ 93/05/09ساعت نويسنده فاطمه
1

بعد مدتها رفتم سایت دیدم نوشته:

محدوده انتخاب واحد  از تاريخ 29/04/1393 ساعت 08:00:00

تا تاريخ 01/05/1393 ساعت 23:59:00 مي باشد.

رسما بدبخت گشتم رفـــــــــــــــــــــــت

زمان انتخاب واحدم گذشت و من در غفلــــــــــــــــــــت

 + بیـــــــــــــــــــزارم از اشتباهات کوچیک که عواقب بزرگ داره

بیــــــــــــــــزارم از خواهش و التماس از مسئـــــــــــــــــــــــــولین در هر صنف

 

از ناراحتی گوشی رو برداشتم برا همه همکلاسیهام پیام فرستادم :

.... شما انتخاب واحد کردی؟ من نمیدونستم ....

 اما خیلی زود فهمیدم این انتخاب واحد شهریوری ها بود نه ترم بعد

هیچی دیگه ضایع شدن به کنار، حالا باید کلی همکلاسی رو از نگرانی در بیارم

+ بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزارم از اشتباهاتی که حاصل شتاب زدگیه

 

  حالا این وسط برا یه بنده خدایی که مدتها ازش بیخبر بودم اشتباهی پیام فرستادم

و بعد عذرخواهی کردم تو جواب این پیام رو فرستاد:

خوب گاهی اشتباه سبب ارتباط میشه. و یادآوری حتی به این صورت هم دلنشینه

    اصلن این اشتباه رو عشــــــــــــــــق است سید نازنینم                    

+بیـــــــــــــــــــــــــــــزارم از این فرامــــــــــــوشی ها

 

2

 یه لطیفه بی مزه هست میگه : رفتیم جنگل انقدر درخت بود نتونستیم جنگل رو ببینیم!!!

   ما هم هر وقت از جنگل گذشتیم انقدر زباله بود ........

زباله ؛ ره آورد مردم برای جنگل های شمال

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  من که واقعا گریه م میگیره .......

مثل وقتی که عکس و فیلم مظلومان  نشون داده میشه......

خداییش مظلومن این درختها

ظلم کننده هاشون هم مثل همه ی ظالمان عالم خیلی ادعاشون میشه

ادعای بشر دوستی ،  طبیعت دوستی، با فرهنگ بودن و.....

 

3

 

+ تاريخ 93/05/08ساعت نويسنده فاطمه |
 

  هلال ماه نو تو آسمونه     رسیده لحظه های استجابت

                                                     سفره نشین برکت تو بودیم   خالق مهربونی و سخاوت

 

+ عیدتون مبارک

+برای مظلومان عالم دعا کنیم

برای مردم غزه، که میگن امسال  عید سعید شون  عید شهید  شده

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/06ساعت نويسنده فاطمه

ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/05ساعت نويسنده فاطمه
 

 التماس دعــــــــــــــــــا

یا علــــــــی (علیـــہ السلام)

 

یادداشت های ماه منیر در ادامه:


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/04/15ساعت نويسنده فاطمه |
 

امپراتوری کودکانه ی من

تختی کنار پنجره ی چوبی

در گارگاه قالیبافی مادرم

پنجره ای که رو به حیاط پشتی باز میشد

روی تخت مینشستم

گاهی  به حیاط  نگاه میکردم

به مرغ و خروس های مرغدانی کوچکمون

و اتاقکی که یک تخته ی بزرگ با کلی گچ رنگی کنارش بود

برای مدرسه بازی ما

و چه لذتی داشت این مدرسه بازی ....

و یا به دارهای قالی نگاه میکردم

به مادرم و شاگردها

مادر از اولین کسانی بود که تو شهرمون آموزش قالیبافی داشت

در کارگاه کوچکی که  یکی از اتاقهای خونه بود

دارهای قالی که همیشه برپا بود

قالی هایی با طرح های بی نظیر

گل و پرنده، شکارگاه و نوشته و ...

هر مرحله از بافت که میگذشت

تخته ی چوبی ای که روش مینشستن از  نردبان آهنی دار بالا می رفت

و چه ابهتی داشت وقتی روی پله آخر میرفت 

وچه لذتی میبردم از تماشای قالی که طرح و نقشش معلوم میشد

و چه لذتی داشت بالا رفتن از نردبان آهنی

و چقدر خوب میشد بازیگوشی کرد وقتی مادر اون بالای بالا بود

و نمیتونست هر دفعه بیاد پایین و اکتفا میکرد به تذکر لسانیパンダ のデコメ絵文字

 یک دوره انسان شناسی بود برای من این کارگاه

شاگردانی از خانواده ها و فرهنگهای مختلف

و چه خوب به یاد دارم

خواهران دوقلویی که تمام خالهای صورتشون شبیه هم بود

اون دختر خاله ها، هایده و مرجان

که برای دنیای کودکانه ام نماد سوسولی و باکلاسی بودن

مرجان دختر متواضع و مهربونی بود

و هایده بی نهایت با ناز و ادا و بسیار وسواسی

شاید اولین وسواسی که دیدم اون بود

وقتی میدیدم خونه ما هیچی نمیخوره حتی یه لیوان آب

با وجود اینکه مادرم در کل فامیل و آشنایان معروف بود به تمیزی

و یا هایده ی دیگه ای که برای دنیای کودکانه ام نماد زیبایی بود

چند سال بود ازدواج کرده بود و بچه نداشت

و چقدر برام جالب بود  از جوجه اردکی مثل بچه ش نگهداری میکرد

 یا خانمی که تازه همسایه ما شده بود  خاله صداش میزدیم

از مادر بزرگتر بود اون هم بچه نداشت

و تا زمانی که همسایمون بودن 

هر سال روز مادر من و داداش براش گل و کادو  می بردیم

یا اون خانومی که همه چیز رو با کاموا میبافت

از کیف و کفش و عروسک و پرده و ....

و چقدر برام جالب بود و حیرت زده میشدم

 و یا اون دختر عمو های بد اخلاق که یک بار دور از چشم مادر منو زدن

و البته واضحه که من خیلی اذیتشون کرده بودم

یا اون خانم مسنی که پسرش خارج بود و عکس زن تقریبا برهنه اورده بود

و از مادر میخواست از اون عکس قالیچه ببافه تا برای پسرش بفرسته

و البته که مادر قبول نکرد.

و...................

انقدر آمدن و رفتن که من ساعتها میتونم درموردشون بگم

و چه حافظه ایه حافظه ی کودکی که همه رو ضبط کرده

و هنوز بعد این سالها به وضوح جلوی چشمانم می آن

مادر و شاگردها ساعتها روی دار مینشستن

مادر نقشه میخوند و  با  بلدترها نقشه میزدن

و تازه واردها توی اونها رو پرمیکردن

صدای بریده شدن نخ ها که نشون از بافته شدن یک گره بود

پیوند  تار و پود

صدای ضربه های منظم دفتین

صدای آواز خوندن های گروهی

 شعرهای زیبای محلی که بیشتر عاشقانه بود

و اشک ریختن های معصومه روی دار قالی

معصومه ، اولین عاشق پیشه ای که دیدم

اولین تجربه ی دنیای کودکی ام از مفهوم عاشقی و شیدایی.......

 

  ادامه دارد

 + قبلا اینجا هم از کارگاه قالیبافی گفته بودم

 

+ تاريخ 93/04/14ساعت نويسنده فاطمه |
خدایا

میخوام بگم الحمدالله

الحمدالله که اینجا زندگی میکنم

در یک کشور شیعه و مقتدر با مردانی غیور

درحالی که سایه رهبری عالم و شجاع برسر دارم

الحمدالله که  در یک شهر امن زندگی میکنم

الحمدالله که بدون هراس درس میخونم

  به گردش میرم و از بودن کنار خانواده و دوستان لذت میبرم

خدایا  راستش را بخواهی میخوام بگم

الحمدالله که میان زنان سوریه عراق فلسطین اردن سومالی و ..... نیستم

الحمدالله که هر لحظه شاهد  ربوده شدن و تکه تکه شدن عزیزانم نیستم

الحمدالله که در حال فرار نیستم آواره بیابانها و دیار غریب و هولناک  نیستم

الحمدالله که هر روز و شب صد بار از  ترس نمی میرم

اما خدایا

من میترسم

میترسم ازاینکه این شکر مصداق همان شکر باشه

همان که  گوینده ش تا پایان عمر به خاطرش استغفار میکرد

همان مردی که  دید بازار آتش گرفت

و زمانی که فهمید  حجره خودش در امان مانده گفت: الحمدالله

خدایا به خودت قسم

من از درد و رنج آنها رنج می برم

هر بار در ذهنم خودم را به جای آنها میگذارم

اما فقط چند ثانیه دوام میارم و شیون کنان از این خیال فرار میکنم

خدایا خودت شاهدی که از وقتی به زندگیشون فکر میکنم

دیگه مثل قبل از مشکلات و دردهام شکوه نمیکنم

خودت شاهدی که ناشکریم کم شده

چه کنم خدا

تنها کاری که در توانم هست دعاست

و تمام دعاها به یک دعا منتهی میشه

اللهم عجل لولیک الفرج

کمک کن که این دعا محدود به زبان نباشه

کمک کن که با اعمالمون موجب تاخیر ظهور نشیم

                                                 دوستت دارم خدای من

+ تاريخ 93/04/05ساعت نويسنده فاطمه |
 

روزه و گرما رمقی برایش نگذاشته بود

قدم هایش را به آرامی به سوی خانه برمی داشت...

از اینکه نگاه های رهگذران به سویش جلب شده بود

تعجب می کرد !

یکی دوبار هم برگشت و متوجه شد عابران چشم چران حتی از

پشت سر هم چشم از او برنمی دارند...!

سرو وضع ظاهرش را مرتب کرد،

حتی با شانه کوچک جیبی موهایش را شانه کرد

اما نگاه مزاحم عابران دست بردار نبود...!

کلید را توی قفل انداخت و وارد خانه شد

دو تا نان بربری را که خریده بود به سمت همسرش گرفت.

تازه متوجه دلیل نگاههای عابران شد ،

خودش و همسرش هر دو خندیدند...

نصف یکی از نان ها خورده شده بود !!!

 

 

 

یکی از اتفاقات ماه رمضان همین اشتباهی خوردن هاست

و چه خدای مهربونی داریم که از این اشتباه میگذره

حالا چه سهوا یه جرعه آب بخوریم و چه یه پارچ آب :))

و یا مثل مادر بنده  بعد شستن حیاط شیلنگ آب رو بگیریم جلو

دهان و تا جایی که در توان داریم بخوریم :))))

 

 

 

روندارم که به این خانه بیارند مرا /   با مناجات مگرکه بکشانند مرا

 یازده ماه فراری شدنم می ارزید  /   تا در این ماه سرسفره نشانند مرا

 چون غباری به سردامنتان بنشستم /   کرمی کن که معاصی نتکانند مرا

 آمدم توبه کنم بسکه سرم خورده به سنگ /   پس بگو پای برهنه ندوانند مرا

 من بیچاره که از فیض رجب جاماندم /     چه کنم تا که به یاران برسانند مرا

 روسیاهم تو که احوال مرا می دانی /    وای اگر از در این خانه برانند مرا

 راه بخشیده شدن درمه غفران این است /  ازغلامان حسین تو بخوانند مرا

  مهدی نظری      

+ تاريخ 93/04/05ساعت نويسنده فاطمه
 

Click for larger version

 

شعری در محکومیت داعش

 

 

 4. بعد از فوتبال نوشت:

 

 

+ به نظرم فوتبال دیشب نباختیم ، فقط نبردیم ، مساوی هم نکردیم . یه گزینه چهارمی این وسط کمه ....

+ امروز  که قدم زنان برای آخرین امتحانم میرفتم حس کردم مردم شهر قلبهاشون به هم نزدیک تر شده

انگار همه یه حس مشترک داشتند یه غمی تو دلشون نشسته بود اما سرافکنده نبودند.

+ گاهی ساعت ها در میان مردمی اما انقدر قلب ها از هم دوره انقدر هرکسی به فکر خودشه گاهی انقدر آدمها نسبت به هم بیرحم میشن که میخوای هر چه زودتر به خانه و خانواده  پناه ببری

+ این نظر منه شاید بدبینانه باشه و قبول که  خودم هم جزء این مردم هستم

+ چه خوبه که این مناسبت ها و اتفاقات بزرگ  مذهبی و ملی هست

 

3) ای کاش نوشت:

در ادامه یه آهی میکشه میگه: البته ما الان دیگه خیلی با زن دایی خوب نیستیم

 آخه این دفعه مادرجون از کربلا یه  پارچه پیراهنی " سنگین" (جنس خوب) برا زن دایی گرفت

یه پیراهنی خیلی "سبک" برا مامان من . 

زن دایی برد پارچه شو قایم کرد هرچی مامانم میگفت انکار میکرد.

مامان هم رفت یواشکی گشت و پیدا کرد .....

میدونی چیه من مادرجون رو خیلی دوست دارم اما اون با کارهاش مامان رو ناراحت میکنه

همش با مامان حرفشون میشه. با اینکه مامان دخترشه اما اون عروساشو بیشتر دوست داره .......

وقتی دیدم حرفاشو گفت و سبک شد باهاش صحبت کردم

گفتم که اونها مادر و دخترن همدیگه رو هم خیلی دوست دارن...

خودشون مشکلاتشون رو حل میکنن تو به این چیزا کاری نداشته باش.....

+ کاش کاش کاش بزرگترها بچه ها رو درگیر بچه بازیهای خودشون نمیکردن

+ حرفهای زینب پنج ساله بود.

 

2. قبل و بعد امتحان نوشت:

امتحان فردا بلاغت کاربردی قرآن کریم.

با اینکه درس سنگینیه تعداد مباحث و حجمش زیاد،

نکته ها عمیق، فرصت کم و

مطالب تو ذهنم نمیمونن و مدام در حال جنب و جوشن و یه جا نمی ایستن که بچینمشون

اما انقدر لذت بخش و شیرینه انقدر آرامش بخش و روح نوازه :)

که دلم میخواست همه ی مثالهای قرآنی و شاهد مثالهاشون رو اینجا می آوردم..

هر رشته ای که  میخونین تو این زمینه مطالعه داشته باشین

اونوقت با شوق و لذت بیشتری قرآن میخونین

وقتی میبینین کلمه به کلمه دلیل داشته که اینطوری اومده

+ دوستان خوبم برام دعا کنین

چون فکر کنم امتحان فردا کمترین نمره  رو بیارم :(

برم ببینم به جز لذت بردن از درس،  یاد هم میگیرم یانه .....  :)

 

 +بعد امتحان نوشت: استاد محترم که میان سرجلسه با خنده میگن: خدایی امتحان ازین راحت تر میشد!!

حالا ما  هی برگه رو میبینیم هی استادو میبینیم دوباره هی برگه رو میبینیم هی استادو.....

 

1.

فیلم رو بازبینی میکنن  بله خطای تور

میگه: اون دنیا هم همینه دیگه، همه اعمالمون ثبت شده بهمون نشون میدن جایی برای انکار نیست

با تعجب نگاش میکنم......

به چهره معصومانش که باعث شده بهش بگن شهید زنده

آخه وسط والیبال و استرس وهیجان، تحلیل دینی راه انداختی ....

+ داداش = عشق خواهرش

+ این همونه که در مورد من گفته:  دستم کاکائو ............

+بازی رو که باختن ، اما به قول نگین جان هیچ چیز از ارزش های والیبال ما کم نشد :)

 

 

+ تاريخ 93/03/26ساعت نويسنده فاطمه

پانزدهم خرداد ماه:

 

 

 

 

 

 

دستم کاکائو..

 

دهانم کاکائو....

 

من روزم را با تو آغاز میکنم... ای کاکائو...........

 

این جملات رو یکی از عزیزانم

 

وقتی دیدن اول صبح چاییم رو با شکلات کاکائویی میخورم بیان فرمودن

 

من آخر می میرم و بر این مار خوش خط و خال  غلبه نمیکنم

 

نه حتما میتونم...البته از شنبه بعد

 

 

 

 

 

 

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛

 

ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.

 

ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد

 

و بوی دریا هوایی اش کرده است.

 

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس .

 

اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...

 

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...

 

ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست

 

و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.

 

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛

 

تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

 

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود

 

و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.

 

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد

 

و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد

 

و این آب ته خواهد کشید.

 

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی

 

و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس.

 

کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی

 

و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش           

 

خانم عرفان نظرآهاری

 

 

 

با تشکر از ملاحت مهربانم

 

که منو به یاد این اثر زیبای خانوم نظر آهاری انداخت

 

لازم داشتم یکی اینها رو بهم بگه.........

 

گاهی عجیب فراموشکار میشم..........

 

 

 

یه چیزایی هم نوشتم پاک کردم هر کی خوند به کسی نگه

 

      دلنوشته های کوچولو

هر وقت ما کارونی درست میکردم قدمهای کوچیکشو تند میکرد

میدونستم چی میخواد بگه

می اومد یواشکی با یه لحنی در گوشم می گفت:

"وچه بل ویشتر کل بخره نرم تر بیر"

یعنی بزار رشته ها بیشتر تو آب جوش بخوره نرم تر بگیر

منم بازیگوشی میکردم با خنده و بلند میگفتم: اگه شفته شد میگم تقصیر عزیزه هاااا

آی میخندید

حالا هر وقت مثل چند دقیقه قبل رشته های ماکارونی رو تو آب جوش میریزم

انگار یکی درگوشم یه چیزی میگه.....

به قول شهریار:

می خواستم به خنده درآیم به اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم...

مادربزرگ خوبم  دختر کهنسالم به یادتم  ........

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

 

 

 

شانزدهم خرداد ماه:

 

+اللهم عجل لولیک الفرج

دوستت دارم امام همیشه حاضرم ...

سلام . عیدتون مبارک ...

من عیدیم رو گرفتم

 حجاب یک دوست صمیمی که برام مثل خواهره...

+ میخواستم درباره مسجد محدثین که مسجد صاحب الزمانه و البته غریب بنویسم اما توفیق حاصل نشد

ان شاالله در اولین فرصت...

+ این سه نقطه ها برا اینه که هرکدوم کلی حرف نگفته داره

+ دعاگوی شما هستم و ملتمس دعا

+اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

+ تاريخ 93/03/16ساعت نويسنده فاطمه |